تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
و تمام شد ...
+ نوشته شده در  88/04/10ساعت 22:38  توسط منصوره  | 

این نامه را به تو می نویسم که جمعه میزبان ایرانی های زیادی بودی که آمدند روی نیمکت های تو نشستند و خستگی اشان را از آن همه در صف ایستادند در کردند .
هرچند که تو حتما تا حالا یادت رفته است که آن ایرانی ها آن روزچقدر خوشحال بودند اما آن شاید آن روز تنها روزی بود  که به مردم سرخوش مملکت تو حسودی ام نمی شد .آن روز وقتی به مردمی نگاه می کردم که بی خیال از آن چه در دنیا می گذارد نشسته بودند و از آقتاب کم جان و از دویدن در چمن ها لذت می بردند قکر می کردم که این مردم سالها برای آنکه امروز اینگونه راحت بنشینند و از تو ونیمکت هایت و زیبایی زمین های چمنت لذت ببرند حنگیده اند .
حالا پشیمانم که آن روز روی نیمکت چوبی تو نشستم و ساعت ها حرف زدم راجع به دموکراسی و دقاع کردم از اینکه باید رای داد و...

می توانستم جشم بدوزم به افق و لذت ببرم از بازی شیطنت آمیز پسرکی دور زمین چمن میدوید و بی خیال شوم.
می توانستم هی به انگشت جوهری ام نگاه نکنم و هی قکر نکنم که سهمی داشته ام از دموکراسی
می توانستم از قدم زدن لذت ببرم و خوشخال باشم که در هوای دموکرات کشورت قدم می زنم.
می توانستم عکس بگیرم از این همه زیبایی ات و بفرستم برای دوستانم که هی می گویند عکس بفرست .
ای پارک بزرگ حتما خیلی ها با دلی پر تر از دل من آمده اند پیش تو می دانم دیگر هر بار که بیایم در تو قدم بزنم هر بار که روی نیمکت تو بنشینم یادم می اید که یک روز برای دموکراسی کشوری که دوستش دارم روی نیمکت های آنجا نشستم و حرف زدم و به ایرانی بودنم افتخار کردم.
حالا خسته ام خسته تر از انکه دیگر حرفی داشته باشم .
خوش باشی با مردمی که حالا دیگر سالهای جنگیدنشان تمام شده و دارند از تو و سبزی هایت و نیمکت های چوبی ات لذت میبرند.
 

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 19:42  توسط منصوره  | 

رای می دهم چون شب که شد معتقدم آدمی باید شمعی بیفروزد نفرین به تاریکی حاصلی ندارد.

 

                                                                                                                   مسعود بهنود

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 2:23  توسط منصوره  | 

بعد از مناظره موسوی و احمدی نژاد فکر کردم که این طور بحث کردن اصلا چیز نا آشنایی نیست .چند نفر را در اطرافتان می شناسید که به او بگویید تو این اشتباه را کرده ای و او به جای آنکه عذر خواهی کند و یاتوضیح کارش را بدهد نگوید که خود تو مگر چه کردی ؟یا خوت هم که فلان کار را کردی و جواب هایی از این دست .
زیاد راه دور نروید حتی در روابط نزدیک خانوادگی و دوستانه هم بیشتر مواقع بحث ها به همین سمت می رود .اینکه من مقصر نیستم و تو خودت هم مقصر هستی .
احمدی نژاد محصول همین تفکر است .یافتن مقصری که من نیستم .
+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 22:58  توسط منصوره  | 

به چه کسی رای بدهیم ؟
من هم الان درگیر همین ماجرا هستم.

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 2:36  توسط منصوره  | 

 همه جای دنیا آسمان یک رنگ است.این بزرگترین دروغی است که شنیده ام .
+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 20:24  توسط منصوره  | 

اگر دیدی یک بچه کوچک که یک بسته بزرگ دستش است خورد زمین به طرفش نرو که کمکش کنی .آن زنی که چند متر جلوتر ایستاده و نگاهش می کند مادرش است که منتظر است او خودش بلند شود و دلش نمی خواهد کسی به او کمک کند .
این اولین درس من از زندگی یک روزه ام در اینجاست .دیدن کودکانی که باید اگر زمین می خورند خودشان بلند شوند و گریه کردن فایده ای به حالشان ندارد .
 ساختمان های یک طبقه آجری با در چوبی که به گمانم دویست سیصد ساله هستند و آدم ها در آن زتدگی می کنند  تا الان زیباترین تصویری است که دیده ام .
و آفتاب چنان تابناک است که حضور باران را باور نمی کنی .
بالاخره رسیدم .اینجا سرزمین دیگری است .
 

پی نوشت :

همه جا اینترنت است .

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 21:55  توسط منصوره  | 

چه چیزی باید می گفتم ؟اصلا چه چیزی می توانستم بگویم ؟دست هایم یخ کرد مثل وقت هایی که ناراحت می شوم .دلم می خواست می نشستم روی زمین و دلم می خواست که اشتباه خوانده باشم .
اما کمتر پیش می آید که واقعیت ها اشتباه خوانده شوند .
می خواهد از همسرش جدا شود .خوب می خواهدبشود چه کنم ؟چه می توانم بکنم ؟مگر در زندگی اش چقدر بوده ام چقدر می دانم. مگر اصلا ما چقدر فرصت داشته ایم که با هم باشیم .حالا چه بگویم ؟بگویم که نه شوهرت مرد خوبی است .یا فکر بچه ها را بکن .یا هر مزخرف دیگری که می شود اینطور وقت ها گفت ؟
که او هم توی دلش بگوید به تو چه اصلا مگر تو چه می دانی. که راست هم می گوید و آن به تو چه کاملا حقم است .
اصلا مگر جدا شدن محصول زندگی کردن نیست .مگر به همه نمی گویم  هرکس در زندگی خودش زندگی می کند .
خودش می داند .دو تا بچه هم ...خوب خودشان بهتر از من می دانند .اصلا حق مسلمشان است که هر کاری که می خواهند با این پیوند زناشویی اشان بکنند .
فقط...فقط نمی دانم که این دست هایم چرا گرم نمی شود .نمی دانم که چرا هر چه آب دهانم را قورت می دهم این گلوله ای که در آن گیر کرده پائین نمی رود .
به من مربوط نیست .فقط نمی دانم چرا دلتنگم .دلتنگ خانواده ای که دوستشان داشتم و حالا انگار دیگر نیست .


+ نوشته شده در  87/12/16ساعت 15:59  توسط منصوره  | 

حالا که چی ؟این را باید بعضی وقت ها به خودم بگویم .حالا که چی ؟

+ نوشته شده در  87/12/13ساعت 16:46  توسط منصوره  | 

دلم تنگ می شود ولی نه آنقدر که ...
+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 14:4  توسط منصوره  |