تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

لیوان میلک شیک شکلات کافی شاپ اسکان عرق کرده بود .لیوان سرد در یک هوای گرم .
دستمال کاغذی ها را با دست می بریدم به شکل یک نوار کم عرض و می چسباندم روی لیوان تا خیس شوند و من بتوانم دور انگشتم بغلطاتمشان و و شبیه یک حلقه نازک بیندازم روی نی توی لیوان میلک شیک .
 دلم می خواست توی کافی شاپ کار کنم و وقتی محتویات یک میز را جمع می کنم از بلایی که سر لیوان ها آورده اند حدس بزنم که امروز کسی که این میلک شیک شکلات را سفارش داده است در چه حالی بوده است و برایش داستان سرایی کنم .

گفت :نکن.و خندید .
نی را بالا کشیدم و تمام حلقه های کاغذی در باقی مانده شکلات سرد غرق شد .
کیفم را برداشتم و گفتم :بریم ؟
وقتی از پشت شیشه به گارسون نگاه می کردم فکر کردم حالا وقتی این لیوان را می شورد برای  زنی  با یک  کیف بزرگ سفید  که با دستمال کاغذی حلقه های کاغذی می سازد چه داستانی خواهد ساخت .

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 13:26  توسط منصوره  | 

دوست دارم به جهانی که ندارم بروم

بی خداحافظی از تو ، بگذارم بروم!

جنگلی سوخته هستی و دلم می خواهد

توی تنهایی تو شعله بکارم ، بروم!

من و تو فصل هماغوشی مان پاییز است

دوست دارم که به دنبال بهارم بروم

وقت گل دادن تو ، ابر سیاهی بشوم

روی گرمای تنت ، برف ببارم ، بروم!

                                                                                              حدیث غلامی

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 10:37  توسط منصوره  | 

من تصمیم دارم که به بازی حسین  وارد شوم و جوابش را بدهم .برای خودم جالب بود وقتی فکر کردم که سه خوابی که خیلی می بینم چیست .
من وقتی خوشحالم  حتما این خواب را می بینم .
خواب می بینم که در یک دشت سبز و بزرگ می دوم .مو هایم  در هوا می چرخد و باد آنقدر تند به گونه هایم می خورد که گونه هایم می سوزد .
لباس هایی که تنم است مختلف است بعضی وقت ها دامن سفید بلند تنم است با یک کلاه فرانسوی بزرگ و یک پیراهن سفید یقه تور توری .یک دستم را روی کلاه بزرگم می گذارم و می دوم  و همیشه هم به یک تپه سرازیری می رسم و کلاهم از سرم می افتد .
بعضی وقت ها یک شلوار کهنه جین پایم است با یک تی شرت و موهایم هم مثل هشولی ها دورم ریخته است .اما در هر حال خوشحالم .در طول خوابم لذت می برم و با لبخند هم بیدار می شوم .حتی بعضی وقت ها دوباره چشمهایم را می بندم که شاید بقیه اش را ببینم .
وقتی ناراحت هستم هم  حتما این خواب را می بینم .
خواب می بینم که در یک خانه هستم با کسی که در عالم بیداری اصلا دوستش ندارم و اسمش را هم نمی گویم چون نمی شناسیدش و او شروع می کند به حرف زدن با من و من نفس هایم به شماره می افتد از این اتاق به آن اتاق می روم و او همه جا هست و حرف می زند  و حرف هایش مستقیما به قلب من می خورد .این خواب طولانی وقتی تمام می شود که من از خواب می پرم و صبحش هم حتما تب خال زده ام .
خواب دیگری هم که خیلی میبینم این است که در هواپیمایی نشسته ام که دارد از زمین بلند می شود و من نمی دانم به کجا می رود .هم دلم می خواهد بلند شوم بروم هم دلم نمی خواهد و این تعلیق که دوست داشتنی هم نیست آنقدر طول می کشد تا بیدار شوم .هواپیما هم هیچ وقت بلند نمی شود .

من پیروزه و ایمان و نعیمه را برای گفتن خواب هایشان دعوت می کنم .اگر بیایند .

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 12:6  توسط منصوره  | 

طول می کشد که بفهمم برای هر کسی باید تا کجا جلو بروم.
پس غر نمی زنم .حرص نمی خورم و سعی می کنم بی خیال باشم .
حتی توی دلم به خودم هم نمی گویم که حقت است تا تو باشی که دفعه بعد ...
به این نتیجه رسیده ام که دفعه بعدی در کار نیست و هر دفعه برایم دفعه اول است .
آدم ها این چیزی نیستند که تو فکر می کنی این برای هزارمین بار .این را به خودم می گویم و می گویم دفعه بعد ...

پی نوشت :

حقارت بعضی از آدم ها آزارم می دهد .

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 15:30  توسط منصوره  | 

۲۹ شمع فوت کردن یعنی که داری به پایان دهه سوم هم نزدیک می شوی .
دلم می خواهد به این یکسال نگاه کنم و دلم نمی خواهد که یاد روزهای بدش بیفتم .
به این یکسال نگاه می کنم و یاد اتفاق های خوبش می افتم .
اتفاق خوبی که می تواند در یک زمان دیگر اتفاق بدی باشد و اتفاق بدی که می تواند خوب باشد .
همه چیز نسبی است .این را باور کردم و این بهترین اتفاق یکسال گذشته بود .
باور کردم که خوب و بد وجود ندارد .این من هستم که به آن ها ارزش می دهم.
تولدم مبارک .
پی نوشت :
   این نیز بگذرد...

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 13:1  توسط منصوره  | 

گفت :"تو خیلی خوبی.تحملت زیاده .هر کاری من می کنم تحمل می کنی !"
اما واقعیت این است که من تحملم زیاد نیست او هیچ کار خاصی نمی کند که تحملم تمام شود .
واقعیت این است که او هیچ کاری نمی کند تا من بد بشوم .
واقعیت به همین کثیفی است .
من خوب نیستم او بدی مرا نمی بیند .
+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 11:43  توسط منصوره  | 

مادر من یک دختر عموی پولدار دارد که این دختر عمو یک دختر پولدارتر دارد (به واسطه ازدواج با یک کارخانه سرنگ دار )و او هم یک دختر دارد که دو سال از من بزرگتر است .
ما خیلی کم همدیگر را می دیدیم چون که علاوه بر اینکه آنها خیلی پولدار بودند آدم های مذهبی هم نبودند و رفت و آمد ما خیلی کم بود .
در همان اندک رفت و آمدهایمان هم اما همیشه چیزهایی وجود داشت که بعدش من خیلی به آن ها فکر کنم .
مثلا در سالی که من تازه وارد مدرسه اسلامی شده بودم برای پس دادن عید دیدنی به خانه مادربزرگش رفتیم که او که اسمش گلناز است هم آنجا بود .در میان همه ما که با چادر مشکی آنجا نشسته بودیم با جین و تی شرت راه می رفت و برایش معلم پیانو گرفته بودند .
یا برای عروسی خواهر من یک دست بلوز دامن فسفری پوشیده بود که لباس تور توری سفید من پیش لباسش مثل لباس کلفت ها بود .
چیزی که باعث می شد من هیچ وقت خیلی به او اهمیت ندهم این بود که قرار بود من به بهشت بروم و او با همه اسباب بازی های اورجینالش ، لباس های امروزی اش ؛ پیانو ؛ چوب اسکی ؛ استخر روباز خانه پدرش و سفرهای تابستانی اشان به لوس آنجلس به جهنم برود .
سالها بعد هم او دانشگاه آزاد قبول شد که خیلی بد بود و هرچند پدرش برای یک پاترول دودر مشکی خرید اما هیچ وقت به پای من نمی رسید که علاوه بر بهشت با رتبه سه رقمی وارد دانشگاه دولتی شده بودم. حالا ماشین نداشتم که نداشتم !
بعد هم گلناز ماند روی دست پدر و مادرش و تمام خواستگارهای خیلی پولدارش را رد کرد و این شایعه راه افتاد که حتما عاشق یک پسری شده است که به خانواده اشان نمی خورد .
و باز هم خوش به حال من بود که عاشق پسری شده بودم که به خانواده امان می خورد !
بعد هم من لباس عروس دوختم و او رفت کلاس زبان که باز هم کار من مهمتر بود !
بعد هم من رفتم سر کار از صبح تا شب و او می رفت کلاس طراحی داخلی که باز هم معلوم است که کار من مهمتر بود چون پول در می آوردم !حالا پول ها چی می شد اصلا مهم نبود !
این مهم بودن من به گفته تمام فامیل ادامه داشت .
حالا
او لوس آنجلس زندگی می کند .
یک شغل خوب دارد در یکی از فروشگاه های معتبر آنجا طراح داخلی است .
سالی چند بار به کشورهای دیگر مسافرت می کند برای آموزش دادن یا را ه اندازی شعبه های دیگر فروشگاه .
شوهر نکرده است و با دوست پسر ایرانی –آمریکایی اش زندگی می کند .
پاسپورت آمریکایی دارد .
آنقدر پول در می آورد که نیازی به ثروت پدری اش ندارد .
اصلا مهم نیست که در کدام دانشگاه درس خوانده است .
اصلا مهم نیست که بهشت نمی رود .

پی نوشت :

من به او حسادت می کنم به همین صراحت !به خاطر لوس آنجلس و پول و پاسپورت آمریکایی هم که حسادت نکنم به خاطر بهشت نرفتنش که لذت تمام روزهای جوانی و نوجوانی اش را نگرفت حسادت می کنم.




+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 18:51  توسط منصوره  | 

گفت:هرگز نمی بخشمت .
و گناه من پاسخ به یک سلام بود .

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 14:18  توسط منصوره  | 

یک تکه دیگر از کیک خوردم که خیلی خوشمزه بود و گفتم :مهم این است که آدم ها مثل هم فکر کنند .اگر مثل هم فکر کنند می توانند با هم باشند و اگر نه هیچ چیزی نه عشق ،نه ازدواج و نه هیچ رابطه دیگری نمی تواند آن ها را کنار هم نگه دارد .
این جمله طولانی را یک نفس گفتم و لیوان چایی را برداشتم .سرشان را به علامت تصدیق تکان دادند .
به چرت بودن جمله ام فکر کردم .
مثل هم فکر کنند ؟
چایی را سر کشیدم و فکر کردم بیخود نیست که چایی دوست ندارم .مزه اش بلاتکلیف است .
ادامه حرف ها را هم می شنیدم و به چرت بودن عشق فکر می کردم و به چرت بودن واژه ها .
دلم می خواست بگویم بی خیال .هر طور حال می کنیم باید زندگی کنیم .دلم می خواست بگویم اینها همه اسم و واژه و چرت و پرت است  و زندگی باید کرد همین .زندگی باید کرد.
بعد به شکل دردناکی یادم افتاد که کجای جهان ایستاده ام و به شکل دردناکی یادم افتاد که نمی شود و به شکل دردناکی یادم افتاد که چرا این حرف ها را می زنیم. یادم افتاد که این حرف ها را می زنیم تا یادمان برود که نمی توانیم هر طور که می خواهیم زندگی کنیم .
 

                                                                     ***

زندگی من اجاره است و یاد نمی گیرم که آن را بخرم ...
باز هم صدایش درماشین پیچید.
به شکل دردناکی می خواهم زندگی ام را بخرم و ببلعم با همان لذتی که آن تکه کیک را خوردم.

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 13:50  توسط منصوره  | 

در کتاب خواندم :

"مردها همیشه مال کسی هستند که جلوی چشمشون باشه نه توی خیالشون "

موافقم و حتی همین الان بیشتر از ده مثال هم جلوی چشمم است .

پی نوشت :
۱.اما تا مال کسی بودن را چگونه تفسیر کنیم .
۲.و آیا مهم است که کسی مال کسی باشد ؟
۳.به نظرم این جمله درست تر است  "مردها همیشه مجبورند مال کسی باشند که ...."
 

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 19:3  توسط منصوره  |