تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

مریم کیانی، مرا به واژه های مقدس مرا پس بده دعوت کرده است .امیدوارم نوشتار من در قاعده این بازی جا شود.

 

مردم سالاری دینی
دین، آن هم دین اسلام که در همه زوایای زندگی فردی و اجتماعی دستور داده و تکلیف هر چیزی را روشن کرده است و حتی برای خصوصی ترین لحظات زندگی هم دستورالعمل دارد، به نظر من جایی برای مردم سالاری باقی نمی گذارد .

اصولا در جامعه ای که همه چیز آن را دین تعریف می کند، آن هم دینی که تفییردادنش ارتداد نام دارد و محازاتش مرگ است مردم نقشی در قوانینش ندارند.

مردم در حکومت دینی فقط فرمانبردارند.
÷س مردم سالاری دینی معنا ندارد.
یا مردم سالاری یا دین سالاری .

 

حجاب مصونیت است نه محدودیت

چیز دیگری که می خواهم به آن اشاره کنم، یک عبارت است  که در حکومت اسلامی  زائیده شد و بزرگ شد و بر در دیوار نوشته شد و به آن بها داده شد.
حجاب در ایران واژه مقدسی است. شاید هنوز ما هم در خانواده هایمان مادر بزرگ ، عمه و خاله ای باشد که بتواند داستان فرارش از دست سربازان رضا شاهی را تعریف کند. شکی نیست که زنان بسیاری در ایران برای داشتن حجاب و حقظ آن کوشیده اند. اما من نمی فهمم این مصونیت از کجا آمد و به آن چسبید، که شد دستاویز آنان که تصمیم گرفتند تمام زنان ایران یک شکل بشوند.
سوال من این است ، آیا زنان کشورهای دیگر که حجاب ندارند مصون نیستند ؟
آمار تجاوز کشتار ودزدی زنان در ایران نسبت به کشورهای دیگرپائین تر است ؟
در ایران توانستیم با با حجاب زنانمان را از قتل های ناموسی از ازدواج های سن پائین از تبعات اجتماعی و اقتصادی طلاق  و...مصون کنیم ؟


و آزادی

 

ای آزادی! چگونه خرج می شوی در زبان کسانی که مفز و قلبشان بوئی از تو نبرده.

در به لجن کشیده شدن این واژه چه بنویسم، که گویا تر از تصاویری باشد که این روزها دیده ایم ؟

من هم مایلم نظرات این دوستان را بخوانم اگر دعوت مرا احابت کنند.

شهرزادعبدیه پیروزه روحانیون ایمان مشعلجیان مسعود میر

+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 0:3  توسط منصوره  | 

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 23:49  توسط منصوره  | 

یک سریال می بینم که حسرت به دلم کرده است نه به خاطر خانه های بزرگ ودلبازشان نه به خاطر مهمانی های عصرانه اشان نه به خاطر خوشی هایشان بلکه حسرت به دل ناخوشی هایشان هستم که هر قدر هم بزگ باشد ردش می کنند حسرت به دل دوستی زنانه اشان هستم که در عین حسادت و دروغ و عشق و...دوستی باقی می ماند و ناخوشی هایشان دلخوری هایشان با یک شیشه شراب مشترک با یک بسته شکلات با یک فنجان چای و با حرف زدن های معمولی تمام می شود.
خسرت به دل ناخوشی هایشان هستم که هر چند از جنس ناخوشی های ماست اما به دلشان نمی ماند مثل مال ما.
+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 0:56  توسط منصوره  | 

و تمام شد ...
+ نوشته شده در  88/04/10ساعت 22:38  توسط منصوره  | 

این نامه را به تو می نویسم که جمعه میزبان ایرانی های زیادی بودی که آمدند روی نیمکت های تو نشستند و خستگی اشان را از آن همه در صف ایستادند در کردند .
هرچند که تو حتما تا حالا یادت رفته است که آن ایرانی ها آن روزچقدر خوشحال بودند اما آن شاید آن روز تنها روزی بود  که به مردم سرخوش مملکت تو حسودی ام نمی شد .آن روز وقتی به مردمی نگاه می کردم که بی خیال از آن چه در دنیا می گذارد نشسته بودند و از آقتاب کم جان و از دویدن در چمن ها لذت می بردند قکر می کردم که این مردم سالها برای آنکه امروز اینگونه راحت بنشینند و از تو ونیمکت هایت و زیبایی زمین های چمنت لذت ببرند حنگیده اند .
حالا پشیمانم که آن روز روی نیمکت چوبی تو نشستم و ساعت ها حرف زدم راجع به دموکراسی و دقاع کردم از اینکه باید رای داد و...

می توانستم جشم بدوزم به افق و لذت ببرم از بازی شیطنت آمیز پسرکی دور زمین چمن میدوید و بی خیال شوم.
می توانستم هی به انگشت جوهری ام نگاه نکنم و هی قکر نکنم که سهمی داشته ام از دموکراسی
می توانستم از قدم زدن لذت ببرم و خوشخال باشم که در هوای دموکرات کشورت قدم می زنم.
می توانستم عکس بگیرم از این همه زیبایی ات و بفرستم برای دوستانم که هی می گویند عکس بفرست .
ای پارک بزرگ حتما خیلی ها با دلی پر تر از دل من آمده اند پیش تو می دانم دیگر هر بار که بیایم در تو قدم بزنم هر بار که روی نیمکت تو بنشینم یادم می اید که یک روز برای دموکراسی کشوری که دوستش دارم روی نیمکت های آنجا نشستم و حرف زدم و به ایرانی بودنم افتخار کردم.
حالا خسته ام خسته تر از انکه دیگر حرفی داشته باشم .
خوش باشی با مردمی که حالا دیگر سالهای جنگیدنشان تمام شده و دارند از تو و سبزی هایت و نیمکت های چوبی ات لذت میبرند.
 

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 19:42  توسط منصوره  | 

رای می دهم چون شب که شد معتقدم آدمی باید شمعی بیفروزد نفرین به تاریکی حاصلی ندارد.

 

                                                                                                                   مسعود بهنود

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 2:23  توسط منصوره  | 

بعد از مناظره موسوی و احمدی نژاد فکر کردم که این طور بحث کردن اصلا چیز نا آشنایی نیست .چند نفر را در اطرافتان می شناسید که به او بگویید تو این اشتباه را کرده ای و او به جای آنکه عذر خواهی کند و یاتوضیح کارش را بدهد نگوید که خود تو مگر چه کردی ؟یا خوت هم که فلان کار را کردی و جواب هایی از این دست .
زیاد راه دور نروید حتی در روابط نزدیک خانوادگی و دوستانه هم بیشتر مواقع بحث ها به همین سمت می رود .اینکه من مقصر نیستم و تو خودت هم مقصر هستی .
احمدی نژاد محصول همین تفکر است .یافتن مقصری که من نیستم .
+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 22:58  توسط منصوره  | 

به چه کسی رای بدهیم ؟
من هم الان درگیر همین ماجرا هستم.

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 2:36  توسط منصوره  | 

 همه جای دنیا آسمان یک رنگ است.این بزرگترین دروغی است که شنیده ام .
+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 20:24  توسط منصوره  | 

اگر دیدی یک بچه کوچک که یک بسته بزرگ دستش است خورد زمین به طرفش نرو که کمکش کنی .آن زنی که چند متر جلوتر ایستاده و نگاهش می کند مادرش است که منتظر است او خودش بلند شود و دلش نمی خواهد کسی به او کمک کند .
این اولین درس من از زندگی یک روزه ام در اینجاست .دیدن کودکانی که باید اگر زمین می خورند خودشان بلند شوند و گریه کردن فایده ای به حالشان ندارد .
 ساختمان های یک طبقه آجری با در چوبی که به گمانم دویست سیصد ساله هستند و آدم ها در آن زتدگی می کنند  تا الان زیباترین تصویری است که دیده ام .
و آفتاب چنان تابناک است که حضور باران را باور نمی کنی .
بالاخره رسیدم .اینجا سرزمین دیگری است .
 

پی نوشت :

همه جا اینترنت است .

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 21:55  توسط منصوره  |