تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

عشق ما رنگین کمان است ،

که به خورشید می گوید

بسیار درخشان مباش

که من خواهم رفت !

و به تمامی پنهان مشو

که من خواهم رفت !

پس من آن عشق بزرگم ،

که وصال بزرگ و فراق بزرگ

مرا خواهد کشت !

                                     غاده السمان

+ نوشته شده در  84/09/25ساعت 18:2  توسط منصوره  | 

صبح به من زنگ زد .خندیدیم و گفتیم و حال صادق خوب بود .گفت صادق هم خوبه رفته مسافرت .

شاید چند ساعت بعد که من بعد از ان دود سیاه به محل سقوط هواپیما رفتم و در آن لحظه های جهنمی به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که حالا جسد صادق هم میان این خاکسترهاست .

که هاجر بیست و دو ساله دیگر صادق ندارد .فکر نمی کردیم که صبح که می گفتیم همدیگر را ببینیم به این زودی آرزویمان بر آورده شود .

صادق نیلی مرد .

مثل روح الله  احمد وند که خنده هایش در شب عروسی مسعود یادم می اید و پسر کوچکش و همسرش که هم سن من است .

حالا اینها با خیلی های دیگر نیستند .

حالا کسانی نیستند که قرار بود تا رسیدند زنگ بزنند .قرار بود برگردند ...

دلم چیزی بیشتر از سوختن است .

دلم چیزی بیشتر از سوختن است .

دلم ...

راستی یادم رفت آن مادری را بگویم که بچه اش در ساختمان مانده بود یا آن مردی که همسرش را نمی یافت یا آن ...

یادم رفت بگویم که همه چیز خاکستر سفید بود

یادم رفت بگویم

خدایا صبر نبودنشان را بده

 

+ نوشته شده در  84/09/16ساعت 1:6  توسط منصوره  | 

وقتی غمگینی گریه می کنی وقتی خوشحالی گریه می کنی .

نگفتم ما زنها می کنیم که ...

بعد از گریه چه باید کرد یا بجز گریه چه باید کرد؟

باورم نمی شود که زنی گریه کند چون ماشینش وسط اتوبان خراب شده ،پشت در بسته مانده یا صاحب کار صاحب تمام حقوق دنیا مرد به او توهین کرده .

دلم می خواهد وقتی گریه می کنم کسی سرم را در آغوش بگیرد و دلم می خواهد وقتی کسی گریه می کند در آغوشش بگیرم .

اما گریه نباید باعث شود که یادمان برود چرا گریه می کردیم و فراموش کنیم که باید پایانی داد به این گریستن های بیهوده .

یادمان نرود که می شود گریه نکرد و به جای آن ...

شعار نمی دهم اما به این بغض همیشگی امان را پایان دهیم .

 

یک چیز دیگه هم می خوام بگم لیلا حاتمی در فیلم حکم می گفت ما به هم معتادیم فکر می کنیم عاشقیم .راست می گفت ؟

+ نوشته شده در  84/09/14ساعت 18:32  توسط منصوره  | 

آهسته آرام ،دستت را بر من بگذار

وهمچون روزگارانت

مرا سخت مفشار

که در میان انگشتانت در هم می شکنم

بیش از این نزدیک نیا

بیش از این دور مرو

همان جا که هستی

خفته باشی ارام

که بالین تو

یکی از دریچه های دل من است

                            

                                                     غاده السمان

+ نوشته شده در  84/09/11ساعت 22:27  توسط منصوره  | 

این راه چه ماه می تواند باشد

هر گوشه پناه می تواند باشد

از مقصدمان سوال کردم گفتی

مقصد خود راه می تواند باشد

 

                                        عمران صلاحی 

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 22:20  توسط منصوره  | 

بسیار خوشبختم .

بسیار خوشبختم که برای گفتن حرف هایم نیاز به دهان دی گران ندارم.

برای خندیدنم نیاز به گریستن دی گران ندارم .

برای اثبات خوشبختی ام نیاز به بیچاره گی دی گران ندارم .

بسیار خوشبختم که اگر هستم، هرچه هستم یا حتا تمام چیزهایی که نیستم بدون تجاوز به حریم های دست نیافتنی دیگرا ن شده ام .

بسیار خوشبختم که بسیاری از چیزها نیستم .بسیاری از چیزها را ندارم و ...

احساس خوبی دارم از اینکه اگر جا هایی هم کاری به ضرر کسی کرده ام خواسته نبوده است .

خوشحالم که از داشته هایم برای نداشتن های دیگران استفاده نکرده ام .

خوشحالم که با کسی در زندگی آشنا شده ام که او هم بسیاری از چیزها را ندارد.

و از چیزهایی که دارد و می داند برای کوتاه نگه داشتن دی گران استفاده نمی کند .

به قول همان عزیز زندگی خلاصه در یک جمله است

از چاق شدن دی گران لاغر نشویم.  

که راز خوشبختی همین است .

+ نوشته شده در  84/09/04ساعت 11:59  توسط منصوره  | 

اینها را برای حمیرا می نویسم که اگر نبود من این نبودم .حمیرا که می دانم اینها را نمی خواند.حمیرا که میدانم اما که میداند من هستم هنوز با چشمانی که به قول دوستانش مثل چشمهای او برق می زند و با قلبی که آرامش نمی شناسد.

برای حمیرا که ای کاش هنوز خانه اش با اتاق تنهایی من یک ۱۰۰تومانی فاصله داشت .

 

شاید اگر نگفته بودی

به آن در نزدیک نمی شدم

کلید را نمی چرخاندم

چشم انداز را نمی گشودم

نهی تو

همه امر بود

 

+ نوشته شده در  84/09/02ساعت 18:0  توسط منصوره  |