تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

دیشب دوستی مهمان ما بود که من همیشه برای اعتماد به نفسش احترام زیادی قائل بودم و فکر می کنم از معدود آدم هایی است که واقعا بی توجه به دی گران برای خودش زندگی می کند .

اما چیزی که الان ذهن مرا مشغول کرده است این است که آدم به چه بهایی باید کاری را که فکر می کند درست است انجام ندهد .

مثلا به قیمت اینکه کسی که دوستش دارد ناراحت نشود؟

من به شخصه کسانی را در پروسه زندگی میستایم که به خاطر هیچ چیز از عقیده ای که به آن رسیده اند رو بر نگردانند .یا حداقل فیلم بازی نکنند.

خیلی سخت است که خودت باشی و الزاما همیشه نه به خاطر دیگران بلکه در بسیاری مواقع به خاطر خود درونی ات و آن چیزهایی که سالها در ذهنت کرده ای نتوانی کسی باشی که حالا به آن رسیده ای .

اینکه انسان از قضاوت خودش راجع به خودش بهراسد و جسارت شکستن آن چیزهایی را که سالها آموخته است نداشته باشد به مراتب از هراس از قضاوت دی گران بدتر است و انسان را ساکن تر نگه می دارد .

به قول بزرگی زدن حرف های روشنفکر ی آسان است اما چند نفر از ما جسارت این را داریم که همین حرف ها را در زندگی کوچک خودمان پیاده کنیم .

خود درونی را شکستن بسیار سخت است .بسیار.

اینها به این خاطر به ذهن من آمد که همیشه علت بسیاری از عقب نشینی هایم را تحصیل در مدارس مذهبی و ملکه شدن مفاهیم مسخره آنها در ذهنم میدانم اما همان  چندانسان معدودی که برای من ستودنی هستند در خود بودن و زندگی کردن در مدارسی بدتر از من درس خوانده اند .

به معنای واقعی کلمه چشمها را باید شست  جور دیگر باید دید.

 

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 13:7  توسط منصوره  | 

۱)دیروز دفاعیه مریم بود ومن ما که از سر چرخش این سیب گردون قرمز حالا دوستان خوبی شده ایم شام را مهمان این فوق لیسانس جامعه ارتباطات بودیم تا ساعتی را به دور ازآنچه بیرون می گذرد خوش باشیم که بودیم .

۲) از سر چرخش باز هم این سیب غلتان دوست عزیزی در حال مامان شدن است که تا یک ماه یش وقتی حرف بچه می شد با شدت و حدت تمام می گفت که آمادگی نداریم و...اما حالا او انچنان به این کودک کمتر از دو ماه دل بسته است که من باز هم مسحور این حس مادری شدم .

۳)و باز هم از سر چرخش همان سیب نمی دانم که این روزها چه اتفاق درونی می افتد که حس خوبم را نسبت به خودم از دست داده ام .

۴)من می خواهم کاری را بکنم که به نظر خودم درست است .من می خواهم به نظر دیگران اهمیت ندهم.

+ نوشته شده در  84/12/25ساعت 9:29  توسط منصوره  | 

 من کسی نیستم   

 واین همه خوشبختی من است

بی زنجیری از وجود

یا هویتی

بی هیچ ایمانی برای ماندن

ومن هیچ گاه خسته نمی شوم

چون آنگونه زندگی می کنم

که انگار هرگز نمی رم

وآنگونه می میرم

که انگار هرگز زندگی نکرده ام

                                                              مریم علا امجدی

اینها آرزوی من است برای تک تک شما .می خواستم خیلی چیزها بگویم اما افسوس که حتا در دنیای مجاز هم باید سکوت کرد .

 

+ نوشته شده در  84/12/23ساعت 11:37  توسط منصوره  | 

داشتم فكر مي كردم اگر من دختر يكي از سردمداران مملكتي بودم چه زندگي داشتم .مثلا دختر فلاحيان ؟البته فكر بامزه اي نمي تواند باشد ومسلما فرزند يكي از اينها بودن خيلي هم نبايد اتفاق  خارق العاده باشد .اما در دنيايي كه، البته در جامعه اي كه اول مي خواهند بدانند تو كه هستي به معناي آنكه پدرت كيست يامادرت يا ..طول مي كشد كه خودت هويت پيدا كني خود مستقلت .شايد هم هيچ وقت پيدا نشود آن هويتي كه به دنبالش هستي .اگر باشي .

فكر مي كنم چقدر اگر دختر يك آدم مهم مملكتي بودم وجود آن را داشتم كه در اضطرار نام پدرم را خرج نكنم ؟چقدر ظرفيت احترام هايي را داشتم كه مي دانستم مال من نيست و متعلق به نام پدري است كه ..

اينها را به خودم مي گويم كه بعضي وقت ها حرصم مي گيرد از اينكه چرا كساني مي توانند به حمايت نام خانوادگي اشان هزار كار بكنند در هزار چرخه بي ربط.

اما اگر خودم جاي آنها بودم شايد بدتر هم مي كردم .

اصولا هرچند بزرگي مي گويد در برابر ايراني بايد با مدالهايت راه بروي اما بي مدال راه رفتن هم ظرفيتي مي خواهد كه به رضايت دروني ميرساند انسان را .شايد.

 

+ نوشته شده در  84/12/17ساعت 15:38  توسط منصوره  | 

خیلی وقت است که ننوشتم .خیلی وقت است که دلم گرفته است .خیلی وقت است که دیگر بی محلی کردن به بی مهری ها هم آنها را از یادم نمی برد .

خیلی وقت است که فکر می کنم این نوشتنها که چه ؟

این گفتنها و سر زدنها و ..

خیلی وقت است که باران نباریده اما هوای دلم بارانیست .

اما باز هم آمدم چون خیلی وقت است که به این دوستی های مجازی عادت کرده ام.

+ نوشته شده در  84/12/14ساعت 16:47  توسط منصوره  | 

۱)دوستی دارم خیلی عزیز که در روزهایی با من بوده که هیچ کس نبوده است دوستی عزیز که ناراحت است و در چار چوب معمول زندگی جا نمی شود و نگران صدایش و نگاهش هستم و کاری از دستم بر نمی آید .

۲)می خواستم برای دکتر نمک دوست بنویسم اما نوشتنم نمی آید .

۳)می خواستم حتی در حد یک خط در اینجا از چیزی بگویم که نمی دانم چیست اما نوشتنم نمی آید .

شب و روز فکر می کنم برای آن دوست عزیز چه کنم و نمی دانم .

می دانم اینجا می آیی خودت بگو چه کنم .

+ نوشته شده در  84/12/01ساعت 20:44  توسط منصوره  |