تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

می تونستم بگم نه .

می تونستم همان سالهایی که مادر و پدر و بیشتر خواهرها ی بزرگتر فکر می کردند که باید دکتر شوم یا چیزی شبیه همین ها و اصلا در شان خانواده امان هم نبود که دخترشان سر از هنرستان در بیاورد و دلش می خواهد بازیگر شود که بخواهد و هزار اما و اگر دیگر .اما می دانم که می توانستم بگویم نه و حرف حرف خودم بشود حتا آن موقع هم با همه بچگی می دانستم که می توانم بگویم نه و تبعاتی ندارد مگر اینکه تایید نشدنم .

این اولین نه است که یادم می آید می توانستم بگویم و نگفتم و الان ..

می توانستم بگویم نه من این لباس را نمی پوشم .این کار را نمی کنم .

نه خانه ام را طوری نمی چینم که تو بپسندی .لباسم آن طور نیست که تو نخندی .

هزار نه دیگر که از هراس تایید نشدن .از هراس حرف های دیگران و از هزار هراس دیگر نگفتم و احتمالا نگم تا آخر عمر .

نه هایی در زندگی ام هست که اگر می گفتم خیلی خوب بود.

اگر می گفتم نه با تو دوست نمی شوم .نه اینجا نمی ایم .نه

گفتنش چندان سخت نیست من امتحان کرده ام .

در لحظه ای که نه می گویی در حالی که به نظر همه باید بگویی آره دلت سرشار از ترس و جرات با هم می شود که تجربه شیرینی است و عجیب البته .

یک ضرب المثل انگلیسی می گوید هرگز نگو آره و قتی که می خواهی بگویی نه.

 

+ نوشته شده در  85/01/30ساعت 11:2  توسط منصوره  | 

نشسته بودم روی یک تکه زمین خدا .دلم می خواست هیچ کس از جلوی من رد نشود چشمهایم را بسته بودم و دلم نمی خواست که کسی بیاید که مجبور باشم به خاطرش چشم هایم را باز کنم .

نشسته بودم یک گوشه خانه ای که خیلی دوستش دارم و دلم نمی خواست بلند شوم انگار هیچ کاری در این جهان بزرگ نداشته باشم جز اینکه همان گوشه بنشینم و گلدانی را نگاه کنم که یاس رازقی است و مرتضا خریده و الکی به گل های کوچکش نگاه کنم و الکی بپرسم از خودم که سال دیگر چقدری می شود .

نشسته بودم توی ماشین و خوشحال بودم که مجبور نیستم گاز بدهم و دنده عوض کنم و فحش بدهم به مردمی که در سر بالایی مسخره و پر ترافیک جردن الکی سبقت می گرفتند و آدم هایی که خونسرد از وسط خیابان رد می شدند و می گذاشتند که تو دوباره پشت چراغ قرمز بمانی .می توانستم به خیابان نگاه کنم و مجبور نباشم حرف بزنم و الکی به خیابان نگاه کنم و فکر کنم که ...نه به هیچی فکر نمی کردم به هیچی .

روی تخت دراز کشیده بودم از ساعت هفت صبح تا ده و نیم و دلم نمی خواست بلند شوم دلم نمی خواست هیچ کاری داشته باشم که البته این روزها هم ندارم .

دلم می خواد یک دفعه یک کاری بکنم که ...

نه دلم می خواد برم گوشه خانه ای که خیلی دوستش دارم و قهوه بخورم و فکر نکنم و حواسم به سر و صدای بچه های همسایه پرت شود و..

این روزها چیز جدیدی در خودم کشف کرده ام .

دلم می خواهد کنار رودخانه باشم و چشمانم را ببندم و کسی نیاید تا مجبور نباشم بازشان کنم .

+ نوشته شده در  85/01/21ساعت 14:44  توسط منصوره  | 

و این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند .

همین !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  85/01/19ساعت 13:1  توسط منصوره  | 

از آدم كشي بدتر چه شغلي است ؟اينكه تو بشوي مامور براي نبودن كسي .خون بريزي براي آنكه اعتقادي داري .

مرگ كه در دستان خداوند است به دستان  تو برسد .

آدم بكشي .

ابراهيم چگونه توانست اراده كشتن كند آن هم نه كشتن دشمن كه فرزند كشي .

ابراهيم چگونه اين همه امتحان را طاقت آورد .چگونه به اين يقين رسيد ؟

ابراهيم ...

يعني اينقدر خليل خدا بودن سخت است ؟

در اين دنياي امروز آيا مي شود دوست خدا شد ؟

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت 13:49  توسط منصوره  | 

من امروز رفتم یک جای بامزه در این باران مسخره .البته آن موقع بامزه نبود اما الان به نظرم بد نبود .رفتم بالای بالای تپه های شهرک شهید محلاتی !

در آن باران ایستادم یعنی مجبور شدم بایستم و تهران را به مدت ۲۰دقیقه نگاه کردم !

در آن لحظات که باران تمام هیکلم را خیس کرده بود فقط دلم می خواست برگردم اما حالا شاید بدم نیاید یکبار دیگر هم بروم .

شاید امروز برای اولین بار در عمرم از باران لذت نبردم .

احساس می کنم به شدت ظرفیتم را برای شنیدن دردهای د یگران از دست داده ام .

دلم برای عزیزی تنگ است و امشب دلم می خواهد فروغ بخوانم .

و دلم می خواهد بپرسم مگر آن شراب چند ساله بود؟

+ نوشته شده در  85/01/08ساعت 21:21  توسط منصوره  | 

فردا اگر ز ره نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

                                                             فروغ

+ نوشته شده در  85/01/03ساعت 21:9  توسط منصوره  | 

من سال ۱۳۸۵ را تبریک نمی گویم .من دلگیرم از انسانهایی که گویا حدی برای بد بودنشان نیست .من دلگیرم از انسانهایی که حدی برای بد بودنشان نیست .انسان هایی که سال ۸۴ و ۸۵ و ۹۰ به حالشان فرق نمی کند .

انسان ...و مباد ان روزی که من هم به همین بدی شوم .اگر تا به حال نبوده ام .نمی دانید چقدر دلم می خواهد چنگ بیندازم و همین چند انسان خوب باقی مانده را در مشت های ناتوانم بگیرم .

در کتابی می خواندم که برای بد بودن انسانها حدی نیست .در کتابی می خواندم که باید انتقام از دیوها را به خدا واگذار کرد .در کتابی می خواندم خدا بهترین رحم کننده و انتقام گیرنده است .در کتابی می خواندم که آدم ها حتا نباید به خود هم اعتماد کنند .

در کتابی خواندم که بعضی از آدم ها هیچ نیستند و فقط آمده اند ...کاملش را در وبلاگ مریم گلی بخوانید که خوب گریخت از سرزمینی که دیو هایش به زبان ما سخن می گویند و کوچید به جایی که چهره آشنایی نباشد تا روزی از پشت نقاب با خنجری پنهان بیرون اید.مرتضا می گوید و من ایمان دارم که راست می گوید که هیچ ظلمی در این جهان پایدار نیست حتا ظلم به آن مورچه کوچک .

اما ما بر زمینی هرزه روییدیم .

+ نوشته شده در  85/01/02ساعت 11:16  توسط منصوره  |