تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
کی یاد می گیرم که کمی فقط کمی دستم را در برابر این مردمی که همیشه دستشان بسته است بسته نگه دارم ؟

کی یاد می گیرم ؟

+ نوشته شده در  85/03/30ساعت 10:52  توسط منصوره  | 

ديروز درروزنامه  خواندم كه مردي دستگير شده است كه چند زن را به مسخره ترين شكل ممكن كشته است .

يعني زن  هم مثل من و شما ماشينش را كنار خيابان پارك كرده بود تا با تلفن صحبت كند بعد در ماشينش باز مي شود و مي ميرد!

يا از اين هم ساده تر زني در حال باز كردن در خانه اش با ضربه هاي چاقو مي ميرد .

اينها زن خياباني نبودند .اين مرد خواستگار سمج انها نبود باور كنيد اين بار هيچ گناهي توسط اين زنها صورت نگرفته بود البته به جز زن بودنشان كه بزرگترين گناه است !

باور كنيد هنوز هم دلم مي خواهد بگويم شايد در تمام دنيا …

اما اين يك خيال بيهوده است كه فكر كنيم شايد در همه دنيا اينقدر ضريب امنيت زنها پايين است .

چند روز پيش مرتضا مي گفت دلم براي زنهايي كه در ايران رانندگي مي كنند مي سوزد .هر لحظه بايد فكر كنند نكند كسي در ماشينشان را باز كند و سوار شود .نكند كسي جلوي ماشينشان چيزي پرت كند .نكند…

اما من دلم براي زنهايي كه در ايران زندگي مي كنند مي سوزد نكند به جرم زن بودنشان مجبور باشند به بدترين شكل بميرند.دیروز این خبر را فراموش کردم اما صبح خواب دیدم که مردی با لبخندی مسخره چاقو به دست در حال نزدیک شدن به من است که بکشدم آن هم در خانه امان .

آنقدر که لبخند و اعتماد به نفس آن مرد مرا ترساند از کشته شدنم نترسیدم .

از خواب که پریدم ضربان قلبم به شدت بالا بود و یقین داشتم که آن مرد در آن اتاق زیر میز قایم شده تا مرا بکشد.

لحظه بدی بود لحظه ای که فکر می کردم حتا در این خانه در بسته هم امنیت ندارم.

اصلا خیلی بد است که امنیت نداشته باشی و هر لحظه با ترس یک اتفاق زندگی کنی .اما اینجا ایران است .

و خیلی مهمتر از هراس های ما و تلاشمان برای ساده ترین نوع زندگی با کمترین توقعات اجتماعی چیزهایی است که بود و نبودشان ...

این خانه از پای بست ویران است

+ نوشته شده در  85/03/22ساعت 11:50  توسط منصوره  | 

اعتماد به نفس شما به چه چیزهایی بستگی دارد؟
به تایید چه کسانی نیاز دارید تا اعتماد به نفس داشته باشید؟
من فکر می کنم اعتماد به نفس نیاز به تایید ندارد .اما مرتضا می گوید دارد .من فکر می کنم احتیاجی به تایید هیچ کس نباید داشت .اما خیلی ها حتا خود من گاهی منتظر تایید هستیم .
تایید خوب است یا بد ؟باید منتظر تایید دیگران باشیم یا نه ؟اصلا دیگران حتا عزیزترینشان باید مهم باشند یا نه ؟تا چه حد باید مهم باشند ؟آیا این اهمیت آنها است که میزان وابستگی ما را به آنها نشان می دهد .
وبلاگ مریم گلی را بخوانید او هم این روزها دغدغه وابستگی دارد .
دوست دارم زندگی ام کوله ای شود و چند روزی بدون وابستگی زندگی کنم .
بدون وابستگی نه دلبستگی .
زندگی کوله ای خیلی خوبه .اما ...


 

+ نوشته شده در  85/03/21ساعت 17:19  توسط منصوره  | 

این روزها که خرداد است به یاد چیزهای خنده آوری می افتم .همیشه فکر می کردم خرداد نمی تواند برای ماه بدی باشد .خرداد را به هزار و یک دلیل دوست داشتم . امااین روزها به یاد خاطره هایی می افتم که دوست داشتنی نیستند هرجند که اگر نبودند من خیلی چیزها را یاد نمی گرفتم . امروز داشتم دیالوگ فیلم گوزنها را گوش می کردم آنجا که سید می گوید مردم همیشه مردمند . عجیب به دلم نشست یادم افتاد که مردم همیشه مردمند و عزیزان ما و دوستانمان و حتا خود ما هم جزیی از این مردم همیشه مردم هستیم . نمیگویم ما ایرانی ها چرا که در همه جای دنیا شاید این چنین است و مردمش همیشه مردمند و از چیزی که همیشه یک چیز است نباید انتظار چیز دیگری داشت . اشتباه من و شاید تو وشاید همه ما این است که فکر می کنیم انکه به تو می گوید سلام و چطوری و دلم برایت تنگ شده از این قاعده مردم بودن جدا است . هنوز هم معتقدم که زمانه بدی نیست ما انسان های بدی شده ایم و حرف حسین که تو کار خودت را بکن داور کس دیگری است شاید تنها نجات دهنده باشد .
+ نوشته شده در  85/03/17ساعت 0:5  توسط منصوره  | 

دارم فکر می کنم که چه چیزی ارزش نوشتن داره ؟چه چیزی هست در این دنیا که من بدانم و شما ندانید و بخواهم که بدانید ؟

چه چیزی هست که ارزش این را داشته باشد که تو بیایی و کلیک کنی ومتن مرا بخوانی وبعد دوباره کلیک کنی و نظر بدهی و دوباره ...

دوستان زیادی گله کرده اند که به آنها سر نمی زنم اما باید بگویم که این روزها نمی دانم چه بگویم مثلا بیایم چه بگویم که حرف جدیدی باشد یا اینکه باری بردارد .

می خوانم نوشته ها را اما ...

شاید این همان تغییر عقیده ای است که مرتضا می گوید تو به راحتی می توانی بدهی و ازآن هم دفاع کنی و اصلا هم انگار نه انگار که تا دیروز چیز دیگری فکر می کردی .

من اصرار کردم و عین آدامس چسبیدم کف کفش حامد و مریم و حمیرا که و بلاگ را ه بیندازید و حالا چیزی به ذهنم نمی رسد که بگویم که ارزش گفتن داشته باشد و وقت تو را نگیرد و تو فکر نکنی که چقدر خوشحالم یا خیلی غمگینم یا...

خوبم و معمولی و فقط نوشتنم نمی آید .اما داستانی دارم که به زودی آن را روی این صفحات مجازی خواهم گذاشت شاید این داستان حرف نویی باشد.

 

+ نوشته شده در  85/03/12ساعت 15:14  توسط منصوره  |