تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

حالم از تلفن و موبایل وایمیل و..به هم می خورد وقتی هیچ کدام وقتی می خواهم برای من به صدا در نمی آیند.

وقتی هیچ کدام مرا به تو نمی رسانند .وقتی هیچ اس ام اسی به تو نمی رسد .هیچ آهنگی در موبایلم نام تو را فریاد نمیزند،هیچ نامه ای در این صندوق پست مجازی به نام تو نیست.

هیچ راهی از این اتو بان های تو در تو و شیک هیچ پروازی ازاین فرود گاه به سوی تو نیست .

همه این دهکده جهانی شدن ها و کم شدن فاصله ها و بی اهمیت بودن رنگ و دین وملیت ها

اگر مرا به تو نمی رساند چه فایده دارد.

چه فایده دارد که فاصله ام با آمریکا در دنیای مجازیک لحظه باشد اصلا با کره ماه با کهکشان های دیگر اما  تو هیچ جا نباشی.

یا باشی و مرا نبینی.

یا باشی و جواب مرا ندهی .یا باشی و انگار نه انگار که هستی.

یا باشی و بعضی وقتها فقط رویت را به طرفم برگردانی و لبخندی بزنی که دلم را هزار پاره کند.

لبخندی که بگویدآه ..تو هم این جا بودی

انگار که نبودم .انگار که چشمان بی قرارم را ندیده بودی .انگار که …

دلم از این فاصله ها خون است .خون می دانی چیست ؟

همان مایع قرمز را می گویم که گرم است و فورانش درد دارد و در دلم فوران کرده و داغی اش می سوزاندم ومی دانم که تو این ها را می دانی.

می دانی خون چیست ودلی که خون است و چشمی که خون است .

می دانم که میدانی و این ها را این خوشی ها را به من داده ای که بگویی هستی که بگویی دیگر چه می خواهی که ..

اما تو نیستی در جواب هیچ کدام از تلفن هایم ،نامه هایم ،..در هیچ کدام نیستی.

و این نبودنت و ندیدنت و رها کردنت دلم را خون کرده است و می دانم که می دانی خون چیست.

حالم از این کم شدن فاصله ها به هم می خورد وقتی هیچ کدامشان فاصله مرا با تو کم نمی کند.

 

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 20:8  توسط منصوره  | 

و اين جهان پر است ...‌ ‌
نه اين بار انگشت اتهامم را به سمت تو نگرفته ام كه مدت هاست مي دانم از مردمي .اين بار اين انگشت به طرف من است .
مگر من براي تو چه كرده‌ام؟اصلا شايد نمي دانستم بايد چه كنم .نمي دانستم تو از من چه مي خواستي .
شايد نبايد در آغوشت مي گرفتم نبايد مي خنديدم نبايد ...
من هم در حق تو جفا كرده ام .من هم براي تو مردم بوده ام .
اصلا چه كسي گفته است كه خوبي اين است كه من كردم ؟ياد نفيسه بخير كه مي گفت ...شايد تمام اينها رويايي است خيالي كه پشت زمين را خالي نمي كند
ياد حميرا به خير كه بگويد اعتماد به نفست كجا را رفته و جاي محبوبه كه بخندد و بگويد بي خيال آدم ها و جاي منير كه مي دانم اگر بود آغوشش را باز مي كرد و مي گفت مي شود بهتر بود كه اگر بود گريه كردن هايم را باور مي كرد كه اگر بود ...
ياد همه آدم هايي كه بودنشان برايم بايد بود و نيستنند .
ياد مريم هم حتا كه بگويد اين جهان پر است ...و شك نكن .
حالا من بي همه اينها با تو مانده ام كه اين روزها نمي دانم شايد يك سال است كه بيهوده انگشتم را به سمت تو گرفته ام .به سمت تو گرفته ام و فكر كرده ام كه تو بد بودي .نه اين بار مي گويم من بد بودم كه اصلا تورا به هركسي نسبت دادم .
من مقصر بودم که فکر می کردم باید به نام تو چنگ بزنم .باید آن را به هر رابطه ای بچسبانم .من در حق تو بدی کردم .من که لبخند زدم و دست فشردم و...
تو گناهی نداری .من مقصرم واژه کودکانه و عزیز من تو در تمام این سال ها گناهی نداشته ای .
«دوستی »
تو هرگز مقصر ببوده ای .مرا ببخش .

+ نوشته شده در  85/04/16ساعت 16:23  توسط منصوره  | 

دیروز هوا گرم بود .دیروز شنبه بود و همه بانک ها شلوغ بودند.
یک خاطره با نتیجه گیری
من رفتم توی بانک خیلی شلوغ بود .توی صف ایستادم بعد یک خانمی آمد که خیلی شیک و خوش صحبت و...بود به واسطه همان ها زودتر از من و آقایان دیگر و خانم های غیر خوش تیپ دیگه کارش راه افتاد .
من از بانک آمدم بیرون و رفتم بانک بالایی .دوباره آن خانم بعد از من آمد ولی چون خوش تیپ و خوش صحبت و...بود آقای کارمند بانک اصلا مرا ندید توجه کنید ندید و در حالیکه من جلوی باجه بودم مدارک آن خانم را گرفت .
بعد من فکر کردم چیکار کنم .دیدم هیچ کاری نمی توانم بکنم .آن خانم می توانست ادای این را در بیاورد که حتا بدون کمک آقای باجه فرم هم نمی تواند پر کند .
و آقای باجه هم خود را موظف می دانست که به این موجود ظریف زیبا بی دست و پا کمک کند .
بعضی از زنها برای چیزهای به ناچیزی چند دقیقه در صف ایستادن از تمام حربه های زنانه اشان استفاده می کنند مردها برای آنها مثل جارو برقی تنها یک وسیله هستند برای راحت تر زندگی کردن .

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 14:12  توسط منصوره  | 

من نمی دانم که کدام تصمیم درست است .کدام تصمیم اشتباه است .من نمی توانم تصمیم بگیرم راه درست گم شده است .نه .من آن را گم کرده ام .من.
من به واسطه اینکه همیشه فکر می کردم که می دانم .حالا نمی دانم باید چه کنم .
و دوستی ندارم که بگوید چه بکن .و دشمنی ندارم ک بگوید چه بکن شاید من آن را نکنم .
این روزها انگار در خلایی رها شده ام که تاریکی مطلق است و من جلو می روم بی آنکه بدانم قدم بعدی کجاست .دستم به چه چیز جدیدی می خورد وممکن است گام بعدی سقوط باشد یا صعود ؟
من هیچ نمی دانم .
من رها شده ام در یک جای تاریک .
شاید این سرنوشت است که همه انسان ها را به یک جای تاریک روزی می فرستد .شاید .
تاریک است و تنها نور در قلب من است و تنها صدا در قلب من است و تنها اطمینان در قلب من است که می گوید تو را رها نخواهیم کرد .

تبصره

 من دیگر از دست تو ...خسته شده ام .یادم نمی آید که برای کسی دعوت نامه فرستاده باشم که وب من را بخواند .ناراحتی نخوان .بگذار یک فضا در این جهان بدون  حذف و سانسور باقی بماند .من نمی خواهم این قوانین مسخره ثبت آدرس و غیره را بگذارم .اگر مجبور نشوم

+ نوشته شده در  85/04/04ساعت 14:59  توسط منصوره  |