تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
هر روز صبح او را می بینم که با چشمانی که نمی دانم چه چیزی در آن است مرا نگاه می کند .

هر روز پشت این در قهوه ای ایستاده است .اما من او را نمی بینم .وقتی دستم روی دستگیره می رود نفسم را تو می دهم و فرقی نمی کند که سه طبقه را دویده باشم یا نتوانسته باشم با کفش پاشنه بلند بدوم و آرام آمده باشم .فرقی نمی کند که کیفم را در هوا چرخانده باشم یا روی زمین کشیده باشم .فرقی نمی کند که از سه پله آخر پریده باشم یا نه .به هر حال وقتی به این حصار قهوه ای می رسم نفسم را تو می دهم دست هایم را کنارم می اندازم و آرام خارج می شوم .یادم هست که نگاهش نکنم و یادم هست که صورتم بی تفاوت باشد .
می دانم که نگاهم می کند .نگاهش از کوله پشتی قرمز و مشکی ام می گذرد و حتا از ستون فقراتم و به قلبم می رسد اما در هیچ کدام از این تردیدها و حس کردن سنگینی نگاه بر نمی گردم .نمی خواهم ببینمش .نمی خواهم در چشمانم نگاه کند و حضورش را در آنها هم ببیند .
از پیچ کوچه که می گذرم کیفم را که در ماشین می اندازم فراموشش می کنم .
فکر می کنم در ندیدن فراموش می شود در سکوت کردن در بی محلی کردن در خندیدن یا حتا گریه کردن .
فکر می کنم باید فراموش شود در روزمرگی هایم در تلفن زدن ها در ...
 بعضی وقتها هم فراموش می شود .گم می شود اما تمام نمی شود .
آفتاب که در بیاید .دوباره که سکوت راهرو با قدم هایم بشکند .دوباره که به در قهوه ای رنگ برسم باید نفسم را بدهم تو فرقی نمی کند که دویده باشم یا ...
او هنوزآنجاایستاده .

+ نوشته شده در  85/06/29ساعت 12:10  توسط منصوره  | 

هرچقدر به کار کسی کار نداشته باشی بقیه بیشتر به کارت کار دارند .هرچقدر آدم ها را کمتر ببینی آدم ها تو را بیشتر می بینند .هرچقدر که کمتر حرف بزنی راجع به تو بیشتر حرف می زنند .هرچقدر کمتر ببینیشان بیشتر می بیننت .هرچقدر ...این ها که گفتم بخشی از قانون در ایران زندگی کردن است فقط بخشی از آن .

به هرکس که می خواهد بر بخورد .من از ایران بدم می آید .من ایرانی بودنم را دوست ندارم .هیچ لبخندی و هیچ دست پر مهری و هیچ آغوشی و هیچ رابطه انسانی را نمی توانم بدون فکر کردن به عواقبش بپذیرم .هیچ چیزی از رابطه انسانها واقعی نیست .آنکس که تو را می بوسد شاید اگر کاردی داشت و این رودربایسی ایرانی را کنار می گذاشت همان کاردرا با همان لبخند در قلب تو فرو می کرد .

از این دو گانگی وچند گانگی و هزار گانگی که گرفتارش شده ام در این جامعه هزار گانه خسته ام .

خودت باش این را شاید هرروز همه ما به خودمان می گوییم اما تا وقتی که پا از خانه بیرون نگذاشته ایم  بیرون چار دیواریهایمان کسانی هستیم که هیچ ربطی به خودمان نداریم .

کی می خواهیم خودمان یاشیم و این خودمان را بپذیریم ؟کی ؟

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 11:27  توسط منصوره  | 

دیشب به  یک نتیجه جالب رسیدم .البته این روزها دایم در حال رسیدن به نتایج جالبم !

در حالی که به شکل خنده داری مجبور بودم که صبح کله سحر سر کار باشم و طبق معمول همه روزهایی که باید زود بروم خوابم نمی بردیک چیز جدید در خودم کشف کردم .

داشتم با چشمان بسته به این فکر می کردم که دلم چه چیزی می خواهد و چه چیزی وجود دارد که بخواهم داشته باشمش و فهمیدم هیچ چیزی نمی خواهم .هیچ چیزی .

کشف کردم که خیلی راحت تر از آنچه فکر می کنم می توانم از داشته هایم هم بگذرم .

بعد سبکی مطلوبی در تمام وجودم پیچید آنقدر سبک شدم که خوابم برد .

آنقدر سبک شدم که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم .آنقدر سبک که فکر کردم همه را می توانم ببخشم آنقدر سبک …

هیچ چیز در زندگی ام دایم نیست واین هرچند آرامش مرا بر هم میزند اما خودآرامشی دیگر به دنبال دارد .

آرامشی در رویای اینکه می دانی چیزی نیست که همیشه باشد.هیچ چیز .

 

+ نوشته شده در  85/06/06ساعت 10:29  توسط منصوره  |