تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
این روزها همه با من خداحافظی می کنند .به من میگویند که ببخشمشان و بیرون میروند .گاهی هم که بعضی هایشان را در آغوش می کشم دلم نمی خواهد که برود دلم می خواهد همین قدری از شتاب لحظه ها و روزها بدزدمش و نگهش دارم .
دلم می خواست که نگذارم بزرگ شود تا هنوز با چشمان کنجکاوش بپرسد چرا دنیا جای بهتری نیست تا اینکه عادت کند به خوب نبودن این دنیا .
دلم می خواست دستهایش را نگه می داشتم و نگاه نمی کردم به قدش که بلند می شود به صدایش که بزرگ می شود به نگاهش که نا آرام می شود و هنوز نگهش می داشتم در خوش بودن شیطنت های ساده اش در چار دیواری خوش گذرانی هایش در بی خیالی لواشک خوردن هایش .
اما او این روزها با من خداحافظی می کند هرچند چشمانمان نمناک است اما می دانیم که باید برود .
این ایمان به نماندن هر لحظه را سرگردانتر می کند .
ایمان به رفتن شاید محکمترین ایمانی است که شناخته ام

+ نوشته شده در  86/02/22ساعت 11:20  توسط منصوره  | 

من به خوردن نهارهای تکراری عادت کرده ام به آمدن از مسیرهای تکراری و رسیدن به جا های تکراری و سلام کردن های تکراری خداحافظی های تکراری دیدن آدم های تکراری .این روزها همه جا پر است از چیزهای تکراری .
من به شنیدن های تکراری هم عادت کرده ام به احساسهای تکراری به لبخند های اجباری و به بغض هایی که اجباری و تکراری فرو خورده می شود .
من به چه کنم های تکراری خودم هم عادت کرده ام به قیافه خودم وقتی خسته است یا به کدری چشم هایم وقتی دلتنگم و به کاسه چه کنم چه کنم و قتی باید بدانم چه کنم و نمی دانم .
به صدای نفس هایم که تند می شوند یا کند می شوند به صدایم وقتی که زور می زند بغضش را پنهان کند .همه اینها تکراری شده است .سرعت ۱۲۰ در اتوبان خلوت بابایی .اشک ریختن زیر سیاهی عینک آفتابی .دیوانگی های شبانه .تا صبح بیدار ماندن .همه اینها تکراری است .
در این هجو م تکرار ها تنها تو به تکرار نرسیده ای نتها حضور تو است که تازه است و تنها به بودن تو است که عادت نمی کنم .
+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 12:37  توسط منصوره  | 

تنهایی چیزی است که به آن عادت می کنی مثل صبح زود از خواب بیدار شدن آزارت می دهد آرزو می کنی که ای کاش یک ساعت بیشتر بخوابی اما مدتی که بگذرد عادت می کنی و حتی روزهای تعطیل هم صبح زود بیدار می شوی و هرچه هم که زور بزنی دوباره بیدار می شوی .
تنهای چیزی است که بعضی حسرت آن را می خورند مثل ماشین می ماند که وقتی کنار خیابان منتظر ایستاده ای و کسی سوارت نمی کند حسرت نداشتنش را می خوری اما وقتی داری و در خیابانی بدون جای پارک گیر کرده ای دلت می خواهد که نباشد.
تنهایی چیزی است که خوب است اگر هر وقت می خواهی باشد.
تنهایی اما ...

+ نوشته شده در  86/02/14ساعت 17:54  توسط منصوره  | 

اگر بخندی تنها لبخندی کوچک متهمی به اینکه باید شماره ات را بدهی یا شماره اش را بگیری .
اگر نخندی سرت را روبرویت نگه داری و مثل کورها باشی یا مثل کسانی که گردنشان شکسته است و نمی توانند آن را تکان بدهند باید کر هم بشوی هرچند نمی دانم چطور می توانند حرفشان را به گوشت برسانند هر اندازه که صدای ضبط را زیاد کنی.
تو اما کر نمی شوی و می شنوی که به تو فحش می دهند همان فحش هایی که هیچ وقت در  هیچ جا نشنیده ای به جرم اینکه نگاهشان نمی کنی یا گاهی اوقات به جرمی از این هم خنده دار تر و شاید دردناک تر به جرم بی توجهی .
و می بینیشان مگر آنکه از خانه بیرون نیایی میبینیشان مگر آنکه هیچ وقت الکی خوشحال نباشی و دلت نخواهد در اتوبان ها رانندگی کنی .
می بینیشان مثل هزار چیز دیگر که می بینی و می شنویشان مثل هزار حرف نامربوط دیگر که می شنوی و اگر دلت بگیرد و کسی باشد که به او بگویی چقدر دلت می خواسته که جوابشان را بدهی اوهر قدر هم مهربان تنها می تواند به تو بگوید هنوز عادت نکرده ای ؟
هنوز عادت نکرده ام .من هنوز عادت نکرده ام .
من هنوز عادت نکرده ام به هیچ کدام از این انسانها و رفتارها و حرف ها عادت نکرده ام .
+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 9:45  توسط منصوره  | 

دیروز داشتم فکر می کردم که زمانی که رفتم در سینما فیلم آواز قو را دیدم چقدر برایم ملموس بود فکر می کردم ممکن است از سینما بیرون بیاییم و همین اتفاق برایمان بیفتد .چند ماه پیش که دوباره به طور اتفاقی و از سر بی کاری داشتم فیلم را می دیدم فکر کردم چقدر ازآن روزها فاصله گرفته ایم و خوشحال شدم که شاگردهای من امروز با این اتفاقات بیگانه هستند و باور نمی کنند زمانی اینگونه بوده همانطور که باور نمی کنند که زمانی در ایران شکلات نبوده و پاستیل و...و جوانی اشان را می کنند و باز هم هرچند کم اما آسوده بیرون می روند .
دلم می گیرد و قتی می بینمشان که برای خوردن یک آیس پک نمی دانند چه بپوشند که نگرانند که نمی خواهند محدود باشند که اعتراض می کنند که معصومند که معصومیتشان با قد مانتو هایشان از بین نمیرود و با رشته های نازک مو هایشان و ...
دلم می گیرد و خو شحالم که نیستی دخترکم تا مجبور باشم در چشمان معصومت نگاه کنم و نگران بیرون رفتنت باشم .که مجبور باشم بگویم نه در حالیکه می خواهم بگویم آری

+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 13:15  توسط منصوره  | 

همین طوری دلم خواست برگردم و برگشتم .
دلم خواست دوباره از حالم بنویسم و دستم نمی رفت که جای دیگری بنویسم پس همینطوری یک شب به طور اتفاقی رمز ورودم یادم آمد و تصمیم گرفتم که بنویسم .
این روزها در حال تجربه چیزهای جدیدی هستم .این روزها به خاطر اینکه مجبور نیستم از صبح تا شب بدوم چیزهایی را می بینم که در این ۲۷ سال ندیده ام که هرچند که همیشه بوده اند اصلا مهم نیست که از بودنشان لذت ببرم یا بترسم یا بدم بیاید .مهم این است که می بینمشان .مهم این است که شاید دیر اما بالاخره فرصت دیدن پیدا کرده ام .
حالا در حالی که صدای باران می آیید می نویسم و حالم اینگونه است که از سرخوشی پنهان لذت می برم .

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 15:28  توسط منصوره  |