|
|
|
|
|
حافظ به روایت کیا رستمی می خوانم .به نظرم همه کارهای دیگر بی خود است .شرکت در کلاس خود شناسی به سبک استادان بزرگ .رفتن به مدرسه .روشن کردن تلویزیونی که هیچ چیز ندارد .فکر کردن. خواندن کتاب .بلند شدن و رفتن در آشپز خانه و قاطی کردن یک سری چیزها با هم و بعد خوردنشان .لباس پوشیدن بیرون رفتن رانندگی کردن .خیابان دیدن .سر زدن به یک خانه دیگر . چرا همه کارهای دنیا به نظرم مسخره است ؟به نظرم تکراری است ؟دنبال یک کاری می گردم که مثل توت فرنگی های قرمز کوچولوی مغازه عباس آقا تازه و وسوسه انگیز باشد. دلم یک هویت جدید می خواهد .دلم می خواهد یکی در خیابان جلویم را بگیرد و بگوید تو فلانی نیستی ؟ومن درلحظه تبدیل به همان شوم و فراموش کنم این را که الان در آن هستم .یک آدم دیگر بشوم .با یک اسم جدید .جای جدید.آدم های جدید.یک سری رسوم جدید.رابطه های جدید. از همه اینها مهمتر اینکه مجبور نیستم همین باشم دیگر کسی انتظار ندارد که اینطوری رفتار کنم. کسی انتظار ندارد این آدم را ببیند. می توانم با هویت جدیدم یک روز گم شوم و در سرزمینی پیدا شوم که دوستش دارم |
||
|
|
|
|
|
نه عزیز من آنقدر خوشبخت هستم که تو با دوباره دیدنم خوشحال نشوی .پس برای دیدنم تلاش نکن . چیزی که برای آسودگی قلبت می خواهی حالا ندارم که به تو بدهم .من حالا به اندازه شاد شدنت بدبخت نیستم . |
||
|
|
|
|
|
گرم است یا سرد ؟نمی دانی باران می آید یا امروز از آن روزهایی است که آفتاب امانت را می برد .نمی دانی برای یک سفر کوتاه یک روزه چه برداری که وسط راه نمانی . ابنها است شاید بارزترین خصوصیت خرداد.نمی دانی تکلیفت چیست .به همین سادگی یک ماه از سال تکلیفت را نمی دانی . امسال دیگر دستم به آن نمی رود که بنویسم خرداد را دوست دارم حالا در انتهای این ماه گرم به این فکر می کنم که چند نفر چند بار در چند جا بعد از دیدن چه کارهایی از من لبخند زده اند و گفته اند خردادی هستی ؟ خودم چند بار تا به حال با دیدن آدمی که کارهای معقول نمی کند به سمتش رفته ام و با اطمینان گفته ام خردادی هستی ؟ چند بار دست همدیگر را فشردهایم و بابت کارهای عجیب بی منطقمان گفته ایم خردادی هستیم دیگر . خردادی هستیم دیگر .این را در پایان تمام کارهایی می گویم که خودم هم وقتی خود دیگرم می شوم از انجام دادن آن تعجب می کنم . حالا دوباره به من می گویند تولدت مبارک دوباره فردا می شود و من بی آنکه خواسته باشم به دنیا می آیم . دوباره کسانی در آغوشم می گیرند و می گویند صد سال زنده باشی . فردا روز من است اما من دوستش ندارم . فردا روز من است اما نمی خواهم بیاید.از اینکه در آستانه ۲۹ سالگی اینجا ایستاده ام راضی نیستم . کاش همه فردا را فراموش می کردند تا من هم فراموش کنم آغاز سرگردانی هایم را باید جشن بگیرم |
||
|
|
|
|
|
حتی اگر سیندرلا باشی و با جادو و جنبل از کلفتی نامادری و خواهر خوانده های بی لیاقت خلاص شوی لباس خانمانه و کفش بلوری بپوشی .باز هم باید این درد را بکشی گیرم که در قصه ها نگویند.
شیوا ارسطویی شاهزاده خانمی بودم در خیالاتم وقتی که سیب گاز می زدم و کنج آن اتاق که بعد از رفتن محبوبه به من رسیده بود می نشستم و دزیره می خواندم و اسکارلت و فکر می کردم هیچ چیز از آن ها کمتر ندارم . |
||
|
|
|
|
|
من از این چیزها بدم می آید ۱.از صدای بوق ماشین عقبی وقتی جلویم بسته است و راهی برای رفتن ندارم ۲.از تظاهر به خوشحالی وقتی ناراحتم ۳.از پیاده راه رفتن الکی ۴.از مراقبت از جلسه امتحانی که هیچ بچه ای در آن تقلب نمی کند ۵.از راه رفتن با کفش پاشنه بلند ۶.از اینکه آدم ها الکی به من خیره بشوند ۷.از خیابان ۷تیر با آن مانتو فروشی های مسخره و آن پارچه های جلوه حجاب مسخره ترشان ۸.از خیابان ولیعصر ۹.از آدم های دروغ گو ۱۰.از آدم هایی که به خودشان اجازه می دهند حتا اگر حرف نمی رنند با نگاهشان زخم بزنند از این چیزها خوشم می آید ۱.زیر باران راه بروم و خیس خیس شوم ۲.هروقت دلم خواست بخوابم ۳.یک روز صبح چشمهایم را باز کنم و ببینم که جایی هستم که هیچ کس نمی شناسدم ۴.از لباس های لوتوس ۵.پشت چراغ سبز بایستم و هیچ کس بوق نزند ۶.از دنیای بدون فحش ۷.هروقت دلم خواست بروم خانه حمیرا ۸.از سینما رفتن تنهایی ۹.از میلک شیک شاتوت مغازه هات شکلات ۱۰.از حرف زدن با کسی که حرفم را بفهمد |
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتها که دلم گرفته باشد می توانم به چیزهای احمقانه ای فکر کنم و آنقدر فکر کنم که دلم برای احمقانه بودنش بسوزد . بعضی وقتها که دلم گرفته می توانم بروم کافی شاپ جام جم میلک شیک بد مزه اش را سفارش بدهم سیگار بکشم وبه آدم های مسخره تر از خودم نگاه کنم و بگذارم آنها هم به من با کتاب کوچک دستم نگاه کنند و فکر کنند ادای روشنفکری . بعضی وقتها که دلم گرفته می توانم به آزاده زنگ بزنم وبرویم اتوبان چرخی و بگذاریم فروغ با آن صدای خسته و غمگینش بخواند چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند ...و بغض هایمان را قورت بدهیم و باز هم بگذاریم طنین صدایش سکوت ماشین را پر کند. بعضی وقتها که دلم گرفته می توانم بروم سینما در تاریکی و خنکی اش دو ساعت خودم را پنهان کنم سعی کنم به چیزی فکر نکنم و چشم به پرده بزرگ سینما حضور دلتنگی را نادیده بگیرم . می توانم حتا گریه کنم به بهانه های کوچک و کم اهمیتی که در شرایط دیگر اصلا آنها را نمی بینم مثل در رفتن جوراب .جا نرفتن دنده ماشین .شلوغ بودن صف عابر بانک و.... می توانم ساعت ها حرف نزنم .تلفن جواب ندهم و در خانه باشم بی آنکه کاری بکنم . می توانم ... تقریبا می توانم خیلی کارهای دیگ هم بکنم اما نمی توانم با هیچ کدام این کارها فراموش کنم این دلتنگی را و نمی توانم ... لبخند زدن سخت است |
||