تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
می نویسم که باشد .
یک جای آرام .یک خانه که خیلی هم بزرگ نباشد .اما پر نور چرا .با پنجره های بزرگ که رو به درخت باز شود .یک خانه که خیلی هم اثاث نداشته باشد .صدای ماشین هم نیاید .مبل هایش هم صورتی باشد .از آن مبل هایی که روی آن بنشینی و بتوانی فرو بروی هم در مبل هم در خیالهای شیرین .روی میز هم ظرف های سفالی زرد باشد پر از برکه هلو و آلبالو خشکه .هر طرف که که بچرخی یک قاب ببینی پر از رنگهای زنده .
اصلا هم جلف نیست که رنگ پرده ها صورتی باشد یا آبی .
بوی غذا هم بیاید .شاید حتی بتوان سبزی خوردن هم پاک کرد .و البته صدای یک دختر بچه هم لازم است .دختر بچه ای که مو های مشکی اش را دو طرف صورتش بسته است و می تواند به تمام اداهای تو بلند بلند بخند یا یک بعد از ظهر را در آشپزخانه با تو کیک بپزد .می تواند صدای ضبط را بلند کند و تو را مجبور کند که پا به پایش با یک آهنگ شاد برقصی .
می توانید بروید دوچرخه سواری یا کتاب بخوانید .حتی می شود که با هم قهر هم بکنید و بهانه یک شکلات خوشبو دوباره آشتی کنید .
می شود منتظر کسی باشید که بیاید .با هم همدستی که او را سورپریز کنید .می شود هوا تاریک بشود و تصویر یک میز باشد که یک خانواده دور آن نشسته باشند شام بخورند و بخندند.

بعضی وقت ها فکر می کنم آیا این تصویر یک خوشبختی است؟و آیا تصویری به این وضوح به این آسانی تصویر خوشبختی است که اینقدر دور و دست نیافتنی است؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 23:6  توسط منصوره  | 

من یک سال معلم بودم .آنچنان در این شغل غرق شده بودم و شبانه روز به این فکر می کردم که چه روش درسی جدیدی کشف کنم و فردا با چه لباسی بروم سر کلاس و چه کنم که حوصله اشان سر نرود که باورم شده بود معلمم .
تمام سال گذشته تمام پیشنهادهای روزنامه نگاری و هر کار دیگری را رد می کردم و به همه می گفتم که خیال ندارم از عالم تدریس خارج شوم .
حتی برای اولین بار در عمر کاری ام برای خودم خیالبافی می کردم که پیرزنی شده ام اما شاگردانی دارم که به من سر می زنندو...خلاصه حماقت های زیادی کردم در همان یک سال که طوماری است از همه مهمتر نمی دانم چرا فکر می کردم این شغل مقدس مرا مصون می کند از هر اتفاق معمولی که همیشه در عالم کار برایم رخ می داد.
حتی یادم هست که وقتی تابستان شد و کلاس نداشتم و دوستی به من پیشنهاد کار در همان سه ماه را داد که بروم کمی کار مطبو عات بکنم عین انسان های نظر کرده سرم را پایین انداختم و گفتم نمی توانم ذهنم را درگیر چیزی غیر از تدریس بکنم .
در عالم رو زنامه نگاری بارها زیرآبم خورده بود بارها بی دلیل و منطق از کاری کنار گذاشته شده بودم و همه اتفاق های معمول دیگر اما واقعا نمی دانم چرا فکر می کردم معلمی از همه این حرف ها به دور است .
در یک کلام خر شده بودم .
این را در تمام چند ماهی که به شدت و جدیت دنبال کار گشتم فهمیدم .در جواب نشنیدن از تمام درها یی که به صدا د می آوردم .
فهمیدم که خر شده بودم .
خر می شوم هر وقت که تکیه بدهم به هر چیزی و خیال خودم را راحت کنم .هر چیز مادی یا معنوی .

+ نوشته شده در  86/06/29ساعت 23:46  توسط منصوره  | 

آفتاب بر صندلی نشست
اما شب می رسدو
از جا بلندش خواهد کرد
اعتبار ما بیش تر از آفتاب نیست
ما را هم از صندلی بلند خواهد کرد
شبی که از روی برنامه جهان می رسد
                                                              

                                                               پونه ندایی

+ نوشته شده در  86/06/26ساعت 20:25  توسط منصوره  | 

دنیا مقابل انسان راهی قرار می دهد که مجبور می شوی تصمیم بگیری .یک تصمیم قاطع .شاید بشود حتی سالهای زیادی از زیر بار آن شانه خالی کرد .تصمیم را به دیگری واگذار کرد و یا حتی گذاشت که دنیا خودش انتخاب کند اما هر بار که فرار کنی جای دیگری گریبانت را می گیرد.انگار تا تو تصمیم بزرگت را نگیری دنیا دست از سرت بر نمی دارد .اما همین که یکبار پای تصمیمت ایستادی و با دنیا جنگیدی دیگر رها می شوی .راه نفس کشیدنت باز می شود حتی اگر شرایط برایت بدتر شود .انگار دنیا هم اصرار دارد که راحتتر زندگی کنی هرچند که آن سختتر به نظر برسد .
دوستی دارم که می گوید اگر در مقابل یک دو راهی بایستی و انتخاب نکنی دنیا راه سومی را پیش پایت می گذارد که هر دوی آن راه ها را خرا ب می کند .
راهی که تو شاید دوستش نداشته باشی .

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 21:21  توسط منصوره  | 

اسبها می دویدند.اسب های اصیل عرب با تن های براقشان می دویدند و زیر آفتاب درخشان  پوست برنزه اشان می درخشید .اسب ها می دویدند و همراه دویدنشان خاک از زمین به حلق من فرو می رفت .زمین آتجا خاکی بود در پشت زمین خاکی درخت ها بودند سر به فلک کشیده .خاطره یک زمین خاکی دیگر با درختان سر به فلک کشیده در میان حرف هایمان زنده می شد درختانی که در خرداد سبز بود و کوچه باغی که وقتی از پنجره طبقه چهارم نگاه می کردی پایان نداشت .

تنها یکبار آن کوچه باغ را تا انتها رفتم .چند وقت پیش و با انسان عزیزی که خاطره ها را می شنید و لبخند می زد یکبار هم او این کوچه باغ را آمده بود تا انتها وتنهادر یک شب بارانی زمستانی.طبقه چهارم را دیدیم برایش از خانواده ای گفتم که وقتی برای یکی از دختران دو قلویشان خواستگار آمد گلدان توی راهروی ما را قرض گرفتند .خندیدیم وهرچه فکر کردم یادم نیامد که دخترها چه شکلی بودند .چند ساله بودند ؟هنوز هم یادم نمی آید اما آنها نباید مرا فراموش کرده باشند .حضور  من تجربه ای را برای آ نها رقم زده بود که فراموشش نمی کنند .
اسب ها می دویدند .فکر می کردم تا به حال از اسب نیفتاده ام .اسب ها می دویدند و یادم افتاد نیفتاده ام چون تا به حال سوار نشده ام .کوچه باغ زیبایی بود .هیچ وقت تا انتهایش نرفته بودم .سرنوشت دخترهای دو قلو چه شد ؟با آن پدر دایم الخمر چه کردند ؟یادم هست همیشه در آن کوچه باغ راه می رفتند.چرا فکر می کردم برای رفتن به انتها باید کسی باشد ؟
نعیمه می گوید زمین گرد است .آذر می گوید چقدر این اسب ها بزرگ هستند و من می خندم با صدای بلند هرچند گلویم پر شود از خاک .زمین گرد است و بزرگ و چراتا به حال در این زمین گرد بزرگ من سوار یک اسب نشده ام ؟برای اینکه می ترسیدم بیفتم ؟چه اهمیت دارد که بیفتی در یک زمین گرد بزرگ که می تواند دوباره تو را سوار کند ؟
حالا که فکر می کنم یادم می آید که آن کوچه باغ بهترین جا بود شاید برای سوار شدن و افتادن از اسب .

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 12:13  توسط منصوره  | 

خواندن پست مریم .نعیمه و خواندن ماهنامه زنان با گزارش رویا شاید باعث نگارش این پست است . 

 

روزی با حمیده بیرون بودیم حمیده گفت توجه کردی چقدر آدم ها بی رحم رانندگی می کنند .
ابعد از آن توجه کردم که بی رحمی شده است یکی از اصول زندگی امان .در همه کار بی رحم هستیم که حفظ کانون خانوادگی هم یکی از آنها است .بله با بی رحمی می خواهیم کانون خانواده را هم حفظ کنیم .من نه محقق هستم و نه تحلیلگر شاید حتی نتوانم اسم خودم را مشاهده گر هم بگذارم .اما عبور جریانی را در ایران بر پوست خود حس می کنم که فراتر از گذار از جامعه سنتی به مدرن و یا هر نام سانتی مانتال دیگری است .
۱)فلش بک مادر بزرگ های ما وقتی می خواستند مادرانمان را شوهر بدهند آنها را نصیحت می کردند که حواست را جمع مردت بکن .کلا در فرهنگ سنتی ما مردها موجوداتی هستند که باید جمع شوند باید یک مراقب دایمی داشته باشند که آنها را از هر نظر تر و خشک کند این موجودات سالیان دراز از دست مادران به دست همسران سپرده می شدند با این تفاوت که همسر وظیفه دیگری را هم باید بر عهده می گرفت .در ادبیات عامیانه هم هر جا که مردی سر و گوشش می جنبید زنان دنیا دیده فامیل پیکان نصیحت به سمت زن می گرفتند که ای دل غافل که تقصیر از تو است که مردت راه را کج رفته که اگر تو زن زندگی بودی او را جمع می کردی .خوب در جامعه ای که خطای چشمگیری مثل خیانت هم گناهش به گردن زن است چگونه باید کانون خانوادگی حفظ شود ؟راه بی رحمی جز سکوت زن و محبت بی اندازه اش به مردی که باید آغوش او را مهربان تر از آغوش دیگری بیابد وجود دارد؟

۲)حالا هم داستان همان است نگاه به تحصیلات زنان و اینکه برگی در دست دارند به نام استقلال مالی نباید کرد داستان بی رحم تر هم شده است .حالا همین زنان تحصیلکرده در خانه خود از دوست دخترهای همسرانش به نام همکار و دوست خانوادگی و ...پذیرایی می کنند همین زنان برای آنکه ...واقعا نمی دانم برای چه اما نفر سوم را در زندگی می پذیرند .سایه سنگین یک نفر دیگر به راحتی در تمام لحظات یک کانون خانوادگی نفس می کشد !نتیجه این است که هنوز هم در همین جامعه مدرن مرد می تواند دست به کمر بایستد و بگوید چاق شده ای .از سکس با تو لذت نمی برم .دوستت ندارم و ...و یا بپذیر این نفر سوم پنهان را یا قانون به من اجازه خواهد داد شرع بر سر گناه من سر پوش خواهد گذاشت .

یک خاطره دوستی می گفت که زنی بعد از آنکه فهمید شوهرش با زن دیگری در خانه است در را قفل کرد و پلیس آورد وقتی در باز شد مرد صیغه نامه را نشان داد و پلیس عذر خواهی کرد .
یک برگه تنها در ایرا ن به تو جسارت می دهد که تمام اتاق های کانون خانوادگی را آلوده به حضور دیگری کنی .

به نظر من حقیر در این کشور هیچ وقت کانون خانوادگی و امنیت روانی برای خانواده وجود نداشته است چه در زمان نادر شاه افشار چه در زمان جمهوری اسلامی .

+ نوشته شده در  86/06/13ساعت 13:21  توسط منصوره  | 

گفت فکر می کنی برای من آسونه ؟این جمله را خیلی وقت ها در خیلی از لحظات سخت تصمیم گیری شنیده ام .
اول ها فکر می کردم که خوب شاید واقعا سخته.حتی دلم هم می سوخت که بالاخره او هم (هر کسی که بود و در هر موقعیت اجتماعی)حتما برایش آسان نیست و اذیت می شود .حتی روزگاری از حماقت هایم را به یاد دارم که بیشتر از اینکه فکر کنم برای من هم خوب سخت است به سختی ماجرا برای طرف مقابلم فکر می کردم .
یادم می رفت که خودم هم هستم باور می کردم که او بیشتر اذیت می شود .شرایط سخت تری دارد .چرا؟
الان واقعا نمی دانم .
بعدتر ها بعضی وقت ها شک می کردم که شاید هم من بیشتر اذیت می شوم اما این فقط شک بود .
حالا اما می دانم که همه چیز برای من سخت تر از طرف مقابل است .همه چیز سخت تر است .
او نصف آن چیزی هم که می گوید اذیت نمی شود .اصلا بیشتر وقت ها اذیت نمی شود.
فکر می کنی برای من آسان است ؟
جواب واقعی این است که بله فکر می کنم برای تو آسان است .

+ نوشته شده در  86/06/10ساعت 19:38  توسط منصوره  | 

ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست...

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 17:27  توسط منصوره  | 

فقط می دانم که می گذرد.
این را تازگی ها فهمیده ام .
خواب می دیدم کنار دریا هستم موج های بزرگ می آمدند اما مرا نمی بردند. هربار که یک موج بزرگ می آمد می گفتم با تمام وحشتش تمام می شود و اینبار می روم اما ...
حتی خیس هم نمی شدم . 
اما موج ها در شب بزرگ می آمدند و من از وحشت کرخ بودم حتی وقتی بیدار شدم .
گذشت.
مثل تمام موج های بزرگی که در بیداری ام آمده بودند اما گذشتند.
دلم می خواست ...
چه اهمیتی دارد که دل آدم چه می خواهد؟
کاش گم میشدم و در سرزمینی بیدار می شدم که دوستش داشتم .
+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 17:48  توسط منصوره  | 

من دلم می خواهد کسی با من حرف بزند تا به یاد بیاورم دوباره که حقارت را چاره ای جز نبودن نیست. 

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 18:4  توسط منصوره  |