|
|
|
|
|
می نویسم که باشد . یک جای آرام .یک خانه که خیلی هم بزرگ نباشد .اما پر نور چرا .با پنجره های بزرگ که رو به درخت باز شود .یک خانه که خیلی هم اثاث نداشته باشد .صدای ماشین هم نیاید .مبل هایش هم صورتی باشد .از آن مبل هایی که روی آن بنشینی و بتوانی فرو بروی هم در مبل هم در خیالهای شیرین .روی میز هم ظرف های سفالی زرد باشد پر از برکه هلو و آلبالو خشکه .هر طرف که که بچرخی یک قاب ببینی پر از رنگهای زنده . اصلا هم جلف نیست که رنگ پرده ها صورتی باشد یا آبی . بوی غذا هم بیاید .شاید حتی بتوان سبزی خوردن هم پاک کرد .و البته صدای یک دختر بچه هم لازم است .دختر بچه ای که مو های مشکی اش را دو طرف صورتش بسته است و می تواند به تمام اداهای تو بلند بلند بخند یا یک بعد از ظهر را در آشپزخانه با تو کیک بپزد .می تواند صدای ضبط را بلند کند و تو را مجبور کند که پا به پایش با یک آهنگ شاد برقصی . می توانید بروید دوچرخه سواری یا کتاب بخوانید .حتی می شود که با هم قهر هم بکنید و بهانه یک شکلات خوشبو دوباره آشتی کنید . می شود منتظر کسی باشید که بیاید .با هم همدستی که او را سورپریز کنید .می شود هوا تاریک بشود و تصویر یک میز باشد که یک خانواده دور آن نشسته باشند شام بخورند و بخندند. بعضی وقت ها فکر می کنم آیا این تصویر یک خوشبختی است؟و آیا تصویری به این وضوح به این آسانی تصویر خوشبختی است که اینقدر دور و دست نیافتنی است؟
|
||
|
|
|
|
|
من یک سال معلم بودم .آنچنان در این شغل غرق شده بودم و شبانه روز به این فکر می کردم که چه روش درسی جدیدی کشف کنم و فردا با چه لباسی بروم سر کلاس و چه کنم که حوصله اشان سر نرود که باورم شده بود معلمم . تمام سال گذشته تمام پیشنهادهای روزنامه نگاری و هر کار دیگری را رد می کردم و به همه می گفتم که خیال ندارم از عالم تدریس خارج شوم . حتی برای اولین بار در عمر کاری ام برای خودم خیالبافی می کردم که پیرزنی شده ام اما شاگردانی دارم که به من سر می زنندو...خلاصه حماقت های زیادی کردم در همان یک سال که طوماری است از همه مهمتر نمی دانم چرا فکر می کردم این شغل مقدس مرا مصون می کند از هر اتفاق معمولی که همیشه در عالم کار برایم رخ می داد. حتی یادم هست که وقتی تابستان شد و کلاس نداشتم و دوستی به من پیشنهاد کار در همان سه ماه را داد که بروم کمی کار مطبو عات بکنم عین انسان های نظر کرده سرم را پایین انداختم و گفتم نمی توانم ذهنم را درگیر چیزی غیر از تدریس بکنم . در عالم رو زنامه نگاری بارها زیرآبم خورده بود بارها بی دلیل و منطق از کاری کنار گذاشته شده بودم و همه اتفاق های معمول دیگر اما واقعا نمی دانم چرا فکر می کردم معلمی از همه این حرف ها به دور است . در یک کلام خر شده بودم . این را در تمام چند ماهی که به شدت و جدیت دنبال کار گشتم فهمیدم .در جواب نشنیدن از تمام درها یی که به صدا د می آوردم . فهمیدم که خر شده بودم . خر می شوم هر وقت که تکیه بدهم به هر چیزی و خیال خودم را راحت کنم .هر چیز مادی یا معنوی . |
||
|
|
|
|
|
آفتاب بر صندلی نشست اما شب می رسدو از جا بلندش خواهد کرد اعتبار ما بیش تر از آفتاب نیست ما را هم از صندلی بلند خواهد کرد شبی که از روی برنامه جهان می رسد پونه ندایی |
||
|
|
|
|
|
دنیا مقابل انسان راهی قرار می دهد که مجبور می شوی تصمیم بگیری .یک تصمیم قاطع .شاید بشود حتی سالهای زیادی از زیر بار آن شانه خالی کرد .تصمیم را به دیگری واگذار کرد و یا حتی گذاشت که دنیا خودش انتخاب کند اما هر بار که فرار کنی جای دیگری گریبانت را می گیرد.انگار تا تو تصمیم بزرگت را نگیری دنیا دست از سرت بر نمی دارد .اما همین که یکبار پای تصمیمت ایستادی و با دنیا جنگیدی دیگر رها می شوی .راه نفس کشیدنت باز می شود حتی اگر شرایط برایت بدتر شود .انگار دنیا هم اصرار دارد که راحتتر زندگی کنی هرچند که آن سختتر به نظر برسد . دوستی دارم که می گوید اگر در مقابل یک دو راهی بایستی و انتخاب نکنی دنیا راه سومی را پیش پایت می گذارد که هر دوی آن راه ها را خرا ب می کند . راهی که تو شاید دوستش نداشته باشی . |
||
|
|
|
|
|
اسبها می دویدند.اسب های اصیل عرب با تن های براقشان می دویدند و زیر آفتاب درخشان پوست برنزه اشان می درخشید .اسب ها می دویدند و همراه دویدنشان خاک از زمین به حلق من فرو می رفت .زمین آتجا خاکی بود در پشت زمین خاکی درخت ها بودند سر به فلک کشیده .خاطره یک زمین خاکی دیگر با درختان سر به فلک کشیده در میان حرف هایمان زنده می شد درختانی که در خرداد سبز بود و کوچه باغی که وقتی از پنجره طبقه چهارم نگاه می کردی پایان نداشت . تنها یکبار آن کوچه باغ را تا انتها رفتم .چند وقت پیش و با انسان عزیزی که خاطره ها را می شنید و لبخند می زد یکبار هم او این کوچه باغ را آمده بود تا انتها وتنهادر یک شب بارانی زمستانی.طبقه چهارم را دیدیم برایش از خانواده ای گفتم که وقتی برای یکی از دختران دو قلویشان خواستگار آمد گلدان توی راهروی ما را قرض گرفتند .خندیدیم وهرچه فکر کردم یادم نیامد که دخترها چه شکلی بودند .چند ساله بودند ؟هنوز هم یادم نمی آید اما آنها نباید مرا فراموش کرده باشند .حضور من تجربه ای را برای آ نها رقم زده بود که فراموشش نمی کنند . |
||
|
|
|
|
|
خواندن پست مریم .نعیمه و خواندن ماهنامه زنان با گزارش رویا شاید باعث نگارش این پست است .
روزی با حمیده بیرون بودیم حمیده گفت توجه کردی چقدر آدم ها بی رحم رانندگی می کنند . ۲)حالا هم داستان همان است نگاه به تحصیلات زنان و اینکه برگی در دست دارند به نام استقلال مالی نباید کرد داستان بی رحم تر هم شده است .حالا همین زنان تحصیلکرده در خانه خود از دوست دخترهای همسرانش به نام همکار و دوست خانوادگی و ...پذیرایی می کنند همین زنان برای آنکه ...واقعا نمی دانم برای چه اما نفر سوم را در زندگی می پذیرند .سایه سنگین یک نفر دیگر به راحتی در تمام لحظات یک کانون خانوادگی نفس می کشد !نتیجه این است که هنوز هم در همین جامعه مدرن مرد می تواند دست به کمر بایستد و بگوید چاق شده ای .از سکس با تو لذت نمی برم .دوستت ندارم و ...و یا بپذیر این نفر سوم پنهان را یا قانون به من اجازه خواهد داد شرع بر سر گناه من سر پوش خواهد گذاشت . یک خاطره دوستی می گفت که زنی بعد از آنکه فهمید شوهرش با زن دیگری در خانه است در را قفل کرد و پلیس آورد وقتی در باز شد مرد صیغه نامه را نشان داد و پلیس عذر خواهی کرد . به نظر من حقیر در این کشور هیچ وقت کانون خانوادگی و امنیت روانی برای خانواده وجود نداشته است چه در زمان نادر شاه افشار چه در زمان جمهوری اسلامی . |
||
|
|
|
|
|
گفت فکر می کنی برای من آسونه ؟این جمله را خیلی وقت ها در خیلی از لحظات سخت تصمیم گیری شنیده ام . اول ها فکر می کردم که خوب شاید واقعا سخته.حتی دلم هم می سوخت که بالاخره او هم (هر کسی که بود و در هر موقعیت اجتماعی)حتما برایش آسان نیست و اذیت می شود .حتی روزگاری از حماقت هایم را به یاد دارم که بیشتر از اینکه فکر کنم برای من هم خوب سخت است به سختی ماجرا برای طرف مقابلم فکر می کردم . یادم می رفت که خودم هم هستم باور می کردم که او بیشتر اذیت می شود .شرایط سخت تری دارد .چرا؟ الان واقعا نمی دانم . بعدتر ها بعضی وقت ها شک می کردم که شاید هم من بیشتر اذیت می شوم اما این فقط شک بود . حالا اما می دانم که همه چیز برای من سخت تر از طرف مقابل است .همه چیز سخت تر است . او نصف آن چیزی هم که می گوید اذیت نمی شود .اصلا بیشتر وقت ها اذیت نمی شود. فکر می کنی برای من آسان است ؟ جواب واقعی این است که بله فکر می کنم برای تو آسان است . |
||
|
|
|
|
|
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست... |
||
|
|
|
|
|
فقط می دانم که می گذرد. این را تازگی ها فهمیده ام . خواب می دیدم کنار دریا هستم موج های بزرگ می آمدند اما مرا نمی بردند. هربار که یک موج بزرگ می آمد می گفتم با تمام وحشتش تمام می شود و اینبار می روم اما ... حتی خیس هم نمی شدم . اما موج ها در شب بزرگ می آمدند و من از وحشت کرخ بودم حتی وقتی بیدار شدم . گذشت. مثل تمام موج های بزرگی که در بیداری ام آمده بودند اما گذشتند. دلم می خواست ... چه اهمیتی دارد که دل آدم چه می خواهد؟ کاش گم میشدم و در سرزمینی بیدار می شدم که دوستش داشتم . |
||
|
|
|
|
|
من دلم می خواهد کسی با من حرف بزند تا به یاد بیاورم دوباره که حقارت را چاره ای جز نبودن نیست. |
||