تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
بچه که بودم شب های قدر را دوست داشتم .
منیر خانم که  جوان ،ر زیبا و خوش لباس بود با  جوانان کرمی رنگ تمیز می آمد دنبال ما و می بردمان خانه خانم زینت بخش .
 آنجا  با دختر بچه های دیگر بازی می کردم تا خوابم می گرفت و بر می گشتم پیش مامانم- که به واسطه اینکه یک پا منبری قدیمی بود همیشه جای خوب داشت- می خوابیدم .وقتی بیدار می شدم  تمام جوشن خواندن  ها و قرآن سر گرفتن ها تمام شده بود و آقای زینت بخش زولبیا و بامیه را دم در گذاشته بود تا بخوریم و برویم خانه .
کمی که بزرگتر شدم دنبال  حمیرا می رفتم مدرسه نورآنجا کسی گریه نمی کرد و خوراکی از کیفش در نمی آورد .لباس های خانم ها شیک و پر زرق و برق نبود.
یک سری خانم چادری که رویشان را از هم می گرفتند تند تند نت بر می داشتند .
 مثل خانه خانم زینت بخش روی فرش های تبریز نمی نشستی حیاط مدرسه موکت بود از آب در پارچ با لیوان های کریستال هم خبری نبود .
این شب ها کسانی بهترین لباس مشکی هایشان را می پوشند و از پای ماهواره بلند می شوند تا بروند در مجلسی شرکت کنند و شاید عده ای را هم به فیض برسانند .
بعد از آنکه از مجلس آمدند بیرون موبایلشان را نگاه می کنند و فکر می کنند امشب برای دیر رفتن یا نرفتنشان به خانه نیازی به بهانه نیست .
لباس مشکی بیشتر به آنها می آید.
مدرسه نور یا یکی از خانه های خیابان ایران ؟فرقی نمی کند .
او را می بینند که هرچند صورتش را تیغ زده اما برای علی اشک می ریزد .شاید هم نمی ریزد این روزها خیلی چیزهای دیگر هم چشم آدم ها  را سرخ می کند .
شب قدر هم مثل هزار چیز دیگر برای آنها بهانه ای است که سر خدا را هم کلاه بگذارند .
باور می کنند که اگر یک سال ظلم کنند و یک شب توبه بخشیده خواهند شد و به همین راحتی است که سحر سرشان را روی ناز بالشت می گذارند و می خوابند پاک از تمام ظلم هایی که کرده انند .
من از آن روز که باور نکردم  بخشیده خواهم شد اگر ظلم کنم شب های قدر خوابیدم شاید هم از آن وقت که برای سرنوشت سال بعدم گریه نکردم .
شب های قدر می خوابم .
ای کاش کسان دیگری هم می خوابیدند تا دنیا جای آرامتری بود.

 

 

پی نوشت :
به یاد شب قدری که درکافی شاپ هتل اوین کرم کارامل خوردم و باران نیمه شب رادیدم .


+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 13:32  توسط منصوره  | 

چه حرف خنده داری است که بگویی شنیدن بعضی از حرف ها از زبان بعضی از آدم ها برایت سخت است .برایت باور کردنی نیست .برایت هر چیزی است .
شنیدن هر حرفی از زبان هر کسی برایم باور کردنی است .
برایم سخت نیست .
برایم هیچ چیزی نیست .
حتی اگر این حرف را تویی زده باشی که سالها ست مرا می شناسی .نه. هرچند مرا نمی شناسی .
چه خوب که نمی شناسی .
+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 16:47  توسط منصوره  | 

"گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند"
 

سعدی به روایت کیا رستمی می خوانم .
                                                          

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:42  توسط منصوره  | 

زن است و نویسنده و خواهری مترجم دارد و دوستانی که زن هستند و نویسنده .هر حماقتی که فکر کنید این جماعت نویسنده روشنفکر انجام می دهند وهر خلافی که فکر کنید .
پاتوقشان نشر ثالث است و چشمه و کافی شاپ هایی که معمولا نویسنده ها به آنجا می روند .
یکی از پر بیننده ترین سریال ها است و در بهترین وقتی پخش می شود که می توان به مردم گفت ببینید همین است دلیل بسته شدن کافه کتاب ها و همین انند کسانی که کتاب می نویسند و جایزه می گیرند .
دیشب بچه اش را  دزدید به راحتی .مادرم گفت خوب است که لااقل عاطفه مادری دارد!
هیچ نویسنده حق اعتراض ندارد .مثل جامعه پزشکان و پرستاران و هر قشر دیگری که نمی توان حرفی به آنها زد .نویسنده ها مثل آنها نیستند .هیچ کس آنها را به عنوان معترض حساب نمی کند .
دلم می گیرد وقتی این سریال پخش می شود .وقتی مادرم می گوید اینها مثل دوست های تو هستند ؟
دلم می گیرد .
اما نمی دانم چرا .
هر لحظه می تواند دلت بگیرد زیر این آسمانی که زیر پایت زمین ایران است .
رویاهایت تدریجی خواهند مرد این تنها حقیقت این سریال است .

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 15:58  توسط منصوره  |