تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...
به نظر من فرودگاه یک جای عجیب است .
کسی که می رود و می داند باید برود و برای رسیدن این لحظه رفتن انتظار کشیده است اما حالا که تنها چند ساعت ناقابل به رفتنش پشت آن دیوار شیشه ای باقی مانده تردید به جانش افتاده است تردیدی که نمی گذارد خوشحالی اش آنقدر بالا بیاید که بگوید گور بابای همه چیز و همه کس .من رفتم .
و خوشحال بدون اینکه یکبار پشت سرش را نگاه کند نمی تواند برود پشت ان دیوار شیشه ای . دلش برای همه چیز و همه کس یک چیزی  می شود و  هرچه می شود فرودگاه جای گریه کردن می شود  گریه هایی که دلیل ندارد یعنی انگار دلیلی ندارد .
فرودگاه جای مادر هایی است که فرق نمی کند به استقبال آمده باشند یا به بدرقه اشک در چشمانشان حلقه زده است .
فرودگاه پر است از گریه .خنده ،خنده واقعی در فرودگاه وجود ندارد .

پی نوشت :
1.پله های آبی رنگ فرودگاه مهرآباد که حالا گذر گاه سفرهای چند روزه  است روزگاری برای من بلندترین پله های دنیا بود .
روزگاری برای من محو شدن آدم ها در بالای آن پله ها به معنای ندیدن آنها بود.
پله های آبی فرودگاه مهر آباد آخرین جایی بود که عزیزمان از آن بالا رفت و دیگر پایین نیامد .
2.فرودگاه یعنی استقبال از کسی که از همین جا دوباره می رود .

+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 16:6  توسط منصوره  | 

چند شب تنها بودم .
ده تا فیلم گذاشته بودم جلوی تلویزیون که حتما نگاه کنم .دو تا کتاب هم .شب اول یک پیتزا پپرونی سفارش دادم که در حین دیدن فیلم بخورم .
در خانه را که باز می کردم هرچی حرص خورده بودم از روزنامه و ترافیک و شهر و ...یادم می رفت .
کلید را در قفل می چرخاندم و چند دقیقه بعد رها شده بودم روی قرمز راحتی جلوی تلویزیون و فیلم می دیدم و همان پیتزای شب اول را می خوردم .
در یک خانه خالی .
احساس خوبی داشتم که نمی دانم چرا ادامه پیدا نمی کرد .
وسط فیلم حوصله ام سر می رفت بلند می شدم در اتاق کتابخانه را باز می کردم و دلم می خواست کسی آنجا بود .
در اتاق خواب در حمام را هم حتی یک شب باز کردم .
حوصله ام سر رفته بود .

 

پی نوشت :

تازگی ها از چیزهای عجیبی حوصله ام سر می رود .

+ نوشته شده در  87/09/11ساعت 16:27  توسط منصوره  | 

چند شب پیش برایم یک اس ام اس از یک شماره ناشناس آمد که چرا قدر تنهاییم را ندانسته ام .
هرچند که آن موقع وسط شلوغی مهمانی اس ام اس را به امیر نشان دادم و خندیدیم اما شبش و فردایش و الان همه اش فکر می کنم که یعنی تنهایی هایم تمام شده است و تنها بودن بهتر است یا نبودن و ...
شاید چند وقت پیش که  تنها شدم دلم نمی خواست از دستش بدهم دلم می خواست تنها خرید کنم .کتاب بخوانم رانندگی کنم و هیچ کس هیچ جا منتظرم نباشد و لازم نباشد کار خاصی بکنم .
دلم یک تنهایی ناب می خواست و همه اش فکر می کردم که اگر بروم یک سرزمینی که نه کسی را دارم نه زبانشان را بلدم و از صفر بخواهم همه چیز را حتی حرف زدن و نگاه کردنم را بسازم چقدر خوب می شود .آان روزها آرزویم رسیدن به چنین لحظاتی بود و خیالبافی هایم هم .
اما تنهایی به معنای با کسی نبودن و خالی بودن سخت است هرچند که تجربه اش بد نیست و حتی خوب است اما ماندن در تجربه اش به نظر من کار جالبی نیست .

 

پی نوشت :
وسط مهمانی پیدایش کردم از اولی که همدیگر را می شناختیم تا آن شب آنقدر سفت بغلم نکرده بود .
گفت دلم آنجا برایت تنگ می شود .آنجا تنها در یک سرزمین غریب به یاد من می افتد که تا قبل از ان شب همدیگر را اینقدر سفت در آغوش نگرفته بودیم .
 

در اتاق را که باز کردم تنها با دختر کوچکش روی تخت نشسته بود همیشه سختم است که در بیمارستان باشم و دلداری بدهم حرف نمی زدم .وقت خداحافظی محکم بغلش کردم تا قبل از آن همدیگر را اینقدر سفت در آغوش نگرفته بودیم .

 

تنهایی وقتی نمی خواهی تنها باشی خیلی بد است .
+ نوشته شده در  87/09/02ساعت 18:18  توسط منصوره  |