تبليغاتX
حالم
حالم از شرح غمت افسانه‌ای‌ست...

وقتی نشستم پشت فرمان ماشین ساعت یک و نیم بود .این ساعت روز اتوبان ها خلوت است آنقدر که تا انتهای اتوبان بابایی بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشد .
این ساعت روز وسط هفته در خانه هیچ کس نیست .
خانه خالی است .تاریک و خالی .عجله داشتم برگردم .دستم را دراز نکردم تا لباس های آویزان روی صندلی را به اتاق ببرم .خرده های نان از صبحانه هنوز روی اپن پخش بود .عجله داشتم که از توی کمد سفید لباس صورتی و شلوار جین نوتری را با یک ژاکت طوسی  بردارم و دوباره سوار ماشین بشوم و برگردم .
کنار دیواری ایستادم  به میله وصل بخاری گازی اش یک حلقه گل سفید آویزان است. همانجا نشستم و حس کردم حضورم این ساعت این روز در خانه چقدر غریب است .
صدای زن همسایه می آمد که با کسی حرف میزند .
نور کمرنگی از زیر پرده روی کف سرامیکی می تابید .من و کیف کرمم و شتاب رفتنم غریبه بود برای خانه .

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 17:51  توسط منصوره  | 

همین

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 18:3  توسط منصوره  | 

دیشب خواب می دیدم که یک دختر بچه کوچک با دو برادرش  در آتش سوخته اند حالا زمان به عقب برگشته است و من مسوول این سه بچه شده ام .
در تمام شب تلاش می کردم که داستان طور دیگری بشود تمام جزئیات را تغییر می دادم تا آنها نجات پیدا کنند . 
این سه بچه در قطار آتش گرفته بودند و من نهایتا به این نتیجه رسیدم که نگذارم از خانه خارج شوند .
حسم این است که آنها بالاخره سوختند هرچند که من دیگر بیدار شده بودم .
شاید این ها نتیجه این است که هرجا را که نگاه می کنی عکس و تصاویری از کودکان غزه میبینی .
شاید این خواب که تمام شب و روز مرا درگیر خواهد کرد نتیجه این همه تبلیغات   برای غزه باشد.اما ای کاش این همه آشفتگی نتیجه ای برای آن کودکان داشت .

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 12:24  توسط منصوره  | 

کاش مثل موبایل بودم گاهی وقت ها خارج از دسترس !
+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 15:7  توسط منصوره  | 

خیلی وقت است که انگار خبری نیست اما دعوت حسین را رد نمی کنم و می گردم در میان این روزها تا خبری بیابم که ارزش ۱و ۲ و ۳ نوشتن داشته باشد .

۱)سه روز در هفته ماشین ندارم به مدد طرح زوج و فرد که حالا با سختگیری هرچه بیشتر پیگیری می شود و این یعنی اینکه مسافت خانه تا روزنامه را می توانم به آدم های خیابان نگاه کنم .و این جالب است .
۲)غزه در خاک و خون است و من ربطش را به دعای فرج خواندن در فرودگاه مهر آباد نمی دانم و ربطش را به آتش زدن این طرف شهر و دلم می سوزد برای آن همه کودک نازنینی که بی جان در آغوش مادرانشان افتاده اند .
۳)در حال استعفا دادن هستم و دلم نمی خواهد دیگر کار مطبوعاتی بکنم .
۴)یک جای خوب توی خانه امان پیدا کرده ام که می شود روی مبل نشست و لب تاپ را گذاشت روی میز وکار کرد و چایی خورد .خیلی کیف می دهد اگر که موسیقی هم گوش بدهی .
۵)شاید خبرهای دیگری هم در راه باشد .
اگر بی مزه بود تقصیر من نیست .زندگی اجتماعی که می توانم خبرهایش را بنویسم بی مزه است .

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 11:56  توسط منصوره  | 

هرکاری که می خوای بکنی یک جایش می لنگد .
این را دیشب فهمیدم که بعد از روزهای مسخره دوندگی دنبال چیزهایی که به دست نمی آمد ساعت دو چشم هایم را بستم و خوابم هم نبرد .
وقتی خوابم هم برد خواب دیدم که که از یک پروازی به یک جایی در یک جایی جا مانده ام که هیچ چیزش به آدمی زاد نمیرفت .

پی نوشت :
این روزها همدردی می کنم با هرکسی که سر و کارش با کارهای اداری است .

+ نوشته شده در  87/10/09ساعت 16:21  توسط منصوره  |