|
|
|
|
|
وقتی نشستم پشت فرمان ماشین ساعت یک و نیم بود .این ساعت روز اتوبان ها خلوت است آنقدر که تا انتهای اتوبان بابایی بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشد . |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
دیشب خواب می دیدم که یک دختر بچه کوچک با دو برادرش در آتش سوخته اند حالا زمان به عقب برگشته است و من مسوول این سه بچه شده ام . در تمام شب تلاش می کردم که داستان طور دیگری بشود تمام جزئیات را تغییر می دادم تا آنها نجات پیدا کنند . این سه بچه در قطار آتش گرفته بودند و من نهایتا به این نتیجه رسیدم که نگذارم از خانه خارج شوند . حسم این است که آنها بالاخره سوختند هرچند که من دیگر بیدار شده بودم . شاید این ها نتیجه این است که هرجا را که نگاه می کنی عکس و تصاویری از کودکان غزه میبینی . شاید این خواب که تمام شب و روز مرا درگیر خواهد کرد نتیجه این همه تبلیغات برای غزه باشد.اما ای کاش این همه آشفتگی نتیجه ای برای آن کودکان داشت . |
||
|
|
|
|
|
کاش مثل موبایل بودم گاهی وقت ها خارج از دسترس ! |
||
|
|
|
|
|
خیلی وقت است که انگار خبری نیست اما دعوت حسین را رد نمی کنم و می گردم در میان این روزها تا خبری بیابم که ارزش ۱و ۲ و ۳ نوشتن داشته باشد . ۱)سه روز در هفته ماشین ندارم به مدد طرح زوج و فرد که حالا با سختگیری هرچه بیشتر پیگیری می شود و این یعنی اینکه مسافت خانه تا روزنامه را می توانم به آدم های خیابان نگاه کنم .و این جالب است . |
||
|
|
|
|
|
هرکاری که می خوای بکنی یک جایش می لنگد . این را دیشب فهمیدم که بعد از روزهای مسخره دوندگی دنبال چیزهایی که به دست نمی آمد ساعت دو چشم هایم را بستم و خوابم هم نبرد . وقتی خوابم هم برد خواب دیدم که که از یک پروازی به یک جایی در یک جایی جا مانده ام که هیچ چیزش به آدمی زاد نمیرفت . پی نوشت : |
||