چه چیزی باید می گفتم ؟اصلا چه چیزی می توانستم بگویم ؟دست هایم یخ کرد مثل وقت هایی که ناراحت می شوم .دلم می خواست می نشستم روی زمین و دلم می خواست که اشتباه خوانده باشم .
اما کمتر پیش می آید که واقعیت ها اشتباه خوانده شوند .
می خواهد از همسرش جدا شود .خوب می خواهدبشود چه کنم ؟چه می توانم بکنم ؟مگر در زندگی اش چقدر بوده ام چقدر می دانم. مگر اصلا ما چقدر فرصت داشته ایم که با هم باشیم .حالا چه بگویم ؟بگویم که نه شوهرت مرد خوبی است .یا فکر بچه ها را بکن .یا هر مزخرف دیگری که می شود اینطور وقت ها گفت ؟
که او هم توی دلش بگوید به تو چه اصلا مگر تو چه می دانی. که راست هم می گوید و آن به تو چه کاملا حقم است .
اصلا مگر جدا شدن محصول زندگی کردن نیست .مگر به همه نمی گویم هرکس در زندگی خودش زندگی می کند .
خودش می داند .دو تا بچه هم ...خوب خودشان بهتر از من می دانند .اصلا حق مسلمشان است که هر کاری که می خواهند با این پیوند زناشویی اشان بکنند .
فقط...فقط نمی دانم که این دست هایم چرا گرم نمی شود .نمی دانم که چرا هر چه آب دهانم را قورت می دهم این گلوله ای که در آن گیر کرده پائین نمی رود .
به من مربوط نیست .فقط نمی دانم چرا دلتنگم .دلتنگ خانواده ای که دوستشان داشتم و حالا انگار دیگر نیست .