|
|
|
|
|
این نامه را به تو می نویسم که جمعه میزبان ایرانی های زیادی بودی که آمدند روی نیمکت های تو نشستند و خستگی اشان را از آن همه در صف ایستادند در کردند . هرچند که تو حتما تا حالا یادت رفته است که آن ایرانی ها آن روزچقدر خوشحال بودند اما آن شاید آن روز تنها روزی بود که به مردم سرخوش مملکت تو حسودی ام نمی شد .آن روز وقتی به مردمی نگاه می کردم که بی خیال از آن چه در دنیا می گذارد نشسته بودند و از آقتاب کم جان و از دویدن در چمن ها لذت می بردند قکر می کردم که این مردم سالها برای آنکه امروز اینگونه راحت بنشینند و از تو ونیمکت هایت و زیبایی زمین های چمنت لذت ببرند حنگیده اند . حالا پشیمانم که آن روز روی نیمکت چوبی تو نشستم و ساعت ها حرف زدم راجع به دموکراسی و دقاع کردم از اینکه باید رای داد و... می توانستم جشم بدوزم به افق و لذت ببرم از بازی شیطنت آمیز پسرکی دور زمین چمن میدوید و بی خیال شوم. |
||